۳ اسفند ۱۳۸۶

ماه و خورشید

مدتی است که اندکی در خود می گردم ، دنیای بزرگی ست که باید رنگ (یا رنگی) شود ، تا آن روز همه اش را خاکستری می کنم تا سیاه سفید (یا سیاه و سفید) نباشد و چه لذت بخش است این همه زیبایی [کلمه مناسب را پیدا نکردم] که به دستان خود می سازی و هیچ کس نیست که رد شود و گوشه اش را پاره کند و در آخر با لباسی که رنگارنگ تمامی لبخند ها و اشک ها وعشق ها و آزادی ها و عینک ها و سر دردها و مستی ها و انزجارها و آسمان ها و دشت های پر از گل های هزار رنگ و چهره ها و تنهایی ها و دودها و زمان ها و نوا ها و یکتایی هایی ست که به کار برده ای (فارغ از هر خوب و بد در هر مکتبی) ، دراز می کشی ، دستانت را باز می کنی ، گویی تمامی آن زیبایی ها به آغوشت می آیند و تو لذت می بری و رها می شوی
دیشب آن که همیشه به او می گفتم ماه را ببین ، خورشید می دید
آن دیگر شب می گفت : ببرا عاشق ماه میشن ، از لب پرتگاه می پرن ماه و بگیرن و ...
امشب زلف بلند ش قطب نما بود ، من نه دیگر نگاه کردم ، نه سکوت مریض گونه ای را شکستم ، بچه ماهی ها را دیدم ، چون قدم کوتاه تر بود . ای کاروان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟
روزَش سنگ فرش ها هم در تکاپوی حل شدن در معنای (و شاید درآوای) حرکت بودند ، گاه به چپ ، گاه به راست ؛ گاه به زاویه ای اُریب. از دید ما زیگ زاگ روان شدند و تلاقی دو خط را به سطح آبی که نگران تصفیه نوزادانش بودیم ، بردند و شاید ، شاید ، برای آن دو، خطوط صاف نیازی به تعبیر نداشتند ، چون شعر می خواندند و هیچ ترتیبی بی جایگشت نبود
دیروزموهایم را دو نیم کردم ، نیمی به راه ، نیمی به چشمان خواهشمند لاک پشتی که به زیر آب فرار کرد
فردا روز مشغول بازی کلماتم ، بی آنکه فکر کنم انسان این همه بازی می دهد ، خود را و ثبت می کند تا حاصل بازی دیگرش ، یاد بگیرد و مبادا فراموش شود این همه تجرید
روز دیگر محوتماشای نگاهی که معصوم دیده می شود در پس چند خط و چند خم که مسخ می کنند. با سیاهی درختی نارنجی که سوخته شده تا دستمان اندکی از حقیقت را ساده انگارانه روی تن تکه تکه شده درختی کرم رنگ دیگری رسم کند. و من چند ساعتی بی آنکه حتی اندکی به هر شانه ای فکر کنم خط و خم و دست را ترکیبِ ساده کنم ، به امید ترکیبی نزدیک به طبیعت حقیقت (نه حقیقی)
و آن روز می آید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر