روز هایی که وقتی چشمانت را باز می کنی همه جیغ می زنند و فرار می کنند چون فکر می کنند مرده زنده شده
روزهایی که بوی جسد می دهی
روزهایی که هر وقت ساعت رو نگاه می کنی یه ساعت دیگه گذشته
روزهایی که پریسا رو بعد از رفت و برگشتش هنوز دوست می بینی
روزهایی که دیگه خیلی هم پتو نیست ولی انقدر دست نیافتنی یه که بخوای سرکوبش کنی
روزهایی که دست زیر چونه زدی و باز نگاه می کنی
روزهایی که از یه ماه پیش می گفتی اون موقع می خونم و حله و الان ..
روزهایی که تنها چیزی که برات مونده دوستاتن که به خاطر شخصیت قبلیت باهات دوست شدن و تو هرروز یه کمشونو از دست میدی چون انقدر عوض شدی که دیگه با گلدون فرقی براشون نداشته باشی
روز هایی که می ترسم از جوجگی هم بیفتم!
روزهایی که هنوز تو توهم چند سال پیشی که چرا دیگه اون نیستی
روزهایی که فکر می کنی قبلاً خیلی خوب بودی و الان خیلی بدی
روزهایی که بوی جسد میدی
روزهایی که سینا (سینای ما نه ، سینای شما) میگه تو از همون دبیرستان همیشه دوست داشتی ناراحت باشی و هر دفعه که می خوای باهاش حرف بزنی میگه بد موقع ست!
روزهایی که به یلدا می گم نمی خوام این طوری بشم و یلدا میگه ولی داری می شی و می ترسی که بخونتت و دیگه یلدا هم نباشه که شبا براش شعر بفرستی
روزهایی که نینا هم خودشو به خوب بودن می زنه
روزهایی که سعی می کنم دلقک بازی در بیارم که لو نرم ولی چشام تابلوئه
روزهایی که حتی دیگه نمی فهمم چی می خوام از جون این زندگی
روزهایی که دوست پسرم مرده و اصلاً دردم نمیاد
روزهایی که هرروز با یه فیلم بیشتر به یه مصرف کننده تمام عیار نزدیک میشم
روزهایی که هی فکر می کنم اگه این انگلی ادامه پیدا کنه خوب نمیشه
روزهایی که فکر می کنم من برای چه کاری استعداد و علاقه دارم که یک مصرف کننده باقی نمونم و جوابی پیدا نمیشه
روزهایی که به هر رشته ای یه نوک می زنم و جواب نمی ده
روزهایی که مامان هم سعی می کنه خودشو به اون راه بزنه و زیاد فکر نکنه که دختر نوزده سالش احتیاج به روانپزشک داره و با خاطرات بدی که داره یه وقت دخترش هم خاطره نشه
روزهایی که شاید پدر هم نا امیدی خودشو با برنامه هایی که برای آینده دخترش داره ابراز می کنه
روزهایی که دختر فکر می کنه این پدر مادر چرا انقدر من و خوب می بینن ؟ یا چرا من انقدر خوب ، دیگه ، نیستم؟
روزهایی که پرهام میگه اگه الان خودتو جمع نکنی تا آخرشو باختی
روزهایی که سینا (سینای ما) میگه می پره ها! و من مثل دختر بچه ها می شم
روزهایی که کلی آدم می گن انقدر خودتو ارزیابی نکن
روزهایی که من دنبال خودم همه جا رو می گردم و نیست ، رفته
روزهایی که فکر می کنم انصراف پاک کردن صورت مسئله ست
روزهایی که که دیگه من نیلرام نیستم ، من از وقتی ناقصم اسمم نیله ، اینو فهمیده بودین؟
روزهایی که امکانات زیادی دارم و .
روزهایی که نصف شب می رم بالا سر مامان که بهش بگم می خوام انصراف بدم و بعد نگای صورتش می کنم ، می بینم چقدر پیر شده و می رم بخوابم شاید فردا ...
روزهایی که فکر می کنم اگر این شب ها تا چهار صبح در و دیوار را نگاه نمی کردم چقدر خوب بود!
روزهایی که ساعت3 ظهر شروع می شوند
روزهایی که همش احساس باختن های میلیون دلاری داری
روزهایی که فکر می کنم او انقدر خوب است که به من ربطی ندارد و باید فراموش کنم و فراموش کند
روزهایی که در آیینه دنبال چیزی می گردم
روزهایی که از ترس هر تصمیمی همه چیز را فراموش می کنم
روزهایی که به حیاط فرزانگان فکر می کنم و اینکه چقدر از اینکه بین آنها بودم خوشحال بودم و هنوزم بهترین دوستام سمپادین و من دیگه جایی بینشون ندارم
روزهایی که فکر می کنم فقط یک تلنگر بزرگ لازمه
روزهایی که سمانه میگه یا تلاش کن برای آرزوت یا بتمرگ و فقط آرزو کن ؛ و راست میگه
روزهایی که هرروز خودمو برای یه مدت به اضافه یک روز دیگر باز خواست می کنم
روزهایی که ساعت 3 ظهر شروع می شوند
روزهایی که سرم ملتهب است
روزهای خوبی نیستند.
روزهایی که بوی جسد می دهی
روزهایی که هر وقت ساعت رو نگاه می کنی یه ساعت دیگه گذشته
روزهایی که پریسا رو بعد از رفت و برگشتش هنوز دوست می بینی
روزهایی که دیگه خیلی هم پتو نیست ولی انقدر دست نیافتنی یه که بخوای سرکوبش کنی
روزهایی که دست زیر چونه زدی و باز نگاه می کنی
روزهایی که از یه ماه پیش می گفتی اون موقع می خونم و حله و الان ..
روزهایی که تنها چیزی که برات مونده دوستاتن که به خاطر شخصیت قبلیت باهات دوست شدن و تو هرروز یه کمشونو از دست میدی چون انقدر عوض شدی که دیگه با گلدون فرقی براشون نداشته باشی
روز هایی که می ترسم از جوجگی هم بیفتم!
روزهایی که هنوز تو توهم چند سال پیشی که چرا دیگه اون نیستی
روزهایی که فکر می کنی قبلاً خیلی خوب بودی و الان خیلی بدی
روزهایی که بوی جسد میدی
روزهایی که سینا (سینای ما نه ، سینای شما) میگه تو از همون دبیرستان همیشه دوست داشتی ناراحت باشی و هر دفعه که می خوای باهاش حرف بزنی میگه بد موقع ست!
روزهایی که به یلدا می گم نمی خوام این طوری بشم و یلدا میگه ولی داری می شی و می ترسی که بخونتت و دیگه یلدا هم نباشه که شبا براش شعر بفرستی
روزهایی که نینا هم خودشو به خوب بودن می زنه
روزهایی که سعی می کنم دلقک بازی در بیارم که لو نرم ولی چشام تابلوئه
روزهایی که حتی دیگه نمی فهمم چی می خوام از جون این زندگی
روزهایی که دوست پسرم مرده و اصلاً دردم نمیاد
روزهایی که هرروز با یه فیلم بیشتر به یه مصرف کننده تمام عیار نزدیک میشم
روزهایی که هی فکر می کنم اگه این انگلی ادامه پیدا کنه خوب نمیشه
روزهایی که فکر می کنم من برای چه کاری استعداد و علاقه دارم که یک مصرف کننده باقی نمونم و جوابی پیدا نمیشه
روزهایی که به هر رشته ای یه نوک می زنم و جواب نمی ده
روزهایی که مامان هم سعی می کنه خودشو به اون راه بزنه و زیاد فکر نکنه که دختر نوزده سالش احتیاج به روانپزشک داره و با خاطرات بدی که داره یه وقت دخترش هم خاطره نشه
روزهایی که شاید پدر هم نا امیدی خودشو با برنامه هایی که برای آینده دخترش داره ابراز می کنه
روزهایی که دختر فکر می کنه این پدر مادر چرا انقدر من و خوب می بینن ؟ یا چرا من انقدر خوب ، دیگه ، نیستم؟
روزهایی که پرهام میگه اگه الان خودتو جمع نکنی تا آخرشو باختی
روزهایی که سینا (سینای ما) میگه می پره ها! و من مثل دختر بچه ها می شم
روزهایی که کلی آدم می گن انقدر خودتو ارزیابی نکن
روزهایی که من دنبال خودم همه جا رو می گردم و نیست ، رفته
روزهایی که فکر می کنم انصراف پاک کردن صورت مسئله ست
روزهایی که که دیگه من نیلرام نیستم ، من از وقتی ناقصم اسمم نیله ، اینو فهمیده بودین؟
روزهایی که امکانات زیادی دارم و .
روزهایی که نصف شب می رم بالا سر مامان که بهش بگم می خوام انصراف بدم و بعد نگای صورتش می کنم ، می بینم چقدر پیر شده و می رم بخوابم شاید فردا ...
روزهایی که فکر می کنم اگر این شب ها تا چهار صبح در و دیوار را نگاه نمی کردم چقدر خوب بود!
روزهایی که ساعت3 ظهر شروع می شوند
روزهایی که همش احساس باختن های میلیون دلاری داری
روزهایی که فکر می کنم او انقدر خوب است که به من ربطی ندارد و باید فراموش کنم و فراموش کند
روزهایی که در آیینه دنبال چیزی می گردم
روزهایی که از ترس هر تصمیمی همه چیز را فراموش می کنم
روزهایی که به حیاط فرزانگان فکر می کنم و اینکه چقدر از اینکه بین آنها بودم خوشحال بودم و هنوزم بهترین دوستام سمپادین و من دیگه جایی بینشون ندارم
روزهایی که فکر می کنم فقط یک تلنگر بزرگ لازمه
روزهایی که سمانه میگه یا تلاش کن برای آرزوت یا بتمرگ و فقط آرزو کن ؛ و راست میگه
روزهایی که هرروز خودمو برای یه مدت به اضافه یک روز دیگر باز خواست می کنم
روزهایی که ساعت 3 ظهر شروع می شوند
روزهایی که سرم ملتهب است
روزهای خوبی نیستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر