طبیعت.
مسئله آن است که طبیعت هیچ گاه قوانینش را نمی شکند. حتی اگر تغییر مسیر دهد به قوانین جدیدش پایبند است. طبیعت هیچ گاه عجله نمی کند ، آرام آرام می سازد و تخریب می کند ؛ این ماییم که دیر متوجه می شویم.
خوب یادم است.. جنگلی بود در کنار دشتی با کوه هایی دور دشت که منظره اش را فوق العاده دلربا کرده بود.در مرز جنگل و دشت جایی بود که وقتی آنجا می ایستادی ، به خاطر ارتفاعش همه جا زیر پایت بود. هر وقت از تکرار طبیعت خسته می شدم می رفتم آنجا که انگار تنها چیزی بود که تعلق کامل به من داشت. آنجا خاک بود ، گل بود ، برگ خشکیده بود ، بوته مهربان بود ، استخوان بود ، درخت پیر بود ، رنگ بود ، مردگی بود ، احساس نوپا بود ، تنهایی من بود ، دل من بود ، دست های من بود ، من بود
خوب یادم است.. بار آخری که آنجا بودم. وقتی رسیدم سلام نکردم ، گل را نوازش نکردم ، دستانم را دور تنه درخت حلقه نکردم ،مشتی از خاک را در دستانم لمس نکردم... ، منتظر هم نبودم که درخت بید پیر شاخه های بلند و گرمش را روی شانه هایم بگذارد، منتظر هم نبودم که گل بیاید از روی پایم بنشیند ، منتظر هم نبودم که کاکتوس زرد روبرویم بنشیند ، منتظر هم نبودم که ابر بیاید هوا را کمی نمناک کند ، منتظر هم نبودم که احساس طنازی کند ، منتظر هم نبودم که زمان بایستد ، ... هیچ توقعی از هیچ پدیده ای نداشتم ؛ فقط می خواستم جایی باشم که از من هم انتظاری نرود و من مجبور نباشم نگران تجلی آن بوی غریب باشم.
من نکردم ولی آن ها ... نشستم جای همیشگی ام ، تکیه دادم به تنه درخت بید ، یک پایم را دراز کردم و یک پایم را با دو دستم جمع کردم سمت خودم . انگار خیلی هم مهم نیست چند بار به آن منظره خیره شده باشی ؛ باز هم مسخت می کند (حتی بیشتر از چشم سیاه رویاهایت!) سکوت کنارم ایستاده بود ، با آن عینک آفتا بی اش که همیشه مرا تحریک می کرد از او بخواهم که چشمانش را ببینم و هر بار لب باز می کردم ناپدید می شد.. او هم به دور دست خیره بود ، او هم چیزی برای بدست آوردن یا از دست دادن داشت؟ شاید او هم نمی دانست اصلاً باید چیزی باشد که بتوان بدستش آورد یا از دستش داد... سرش را برگرداند ، پشت سر من را نگاه کرد ، انگار باید می رفت ، تا جایی دیگر ، کسی را همراهی کند ، دستی تکان داد و آرام دور شد . بید شاخه هایش را دورم آویزان کرد ، حتی صدای برگ هم نمی توانست با سکوت همراه شود. گل هم آمد روی پاهایم نشست و گلبرگ های نارنجی اش را دور دلم پیچید و چشمانش را بست. خاک بالا آمد و دور موچ پایم ماند.زمان هم آمد کنارم ایستاد و با لبخند مرموزش به من اطمینان داد که انقدر می ماند که من می خواهم بماند ، بایستد. احساس گفت درک می شوم. دلم انگار در آغوش گل آرام گرفته باشد گفت: «دو روز است» دوست نداشتم دفاعی از خودم بکنم ولی خود دوست داشت از من دفاع کند. خود در حالی که عینکش را روی بینی ته استکانی اش جابجا می کرد ، گفت : «از لحاظ منطقی هم می توان و باید درکش کرد ،اوضاع حاکم بر او شرایط بند شماره 63 قوانین اساسی طبیعت را هم اغنا می کند و بنا به تبصره هفتم همین بند او می تواند تا بیست و شش شبانه روز متوالی.» (جمله همین جا تمام می شد، ذکر ادامه اش تابو به شمار می رفت) به آخر این عبارت که می رسید نوک انگشت سبابه اش انقدر کشیده شده بود که در چشم دلم رفت!
صدای پایی به تندی نزدیک می شد! آشنا بود و انگار شرطی شده بودم که با شنیدن آن بوی آرامش را هم حس کنم ، من که چیزی نداشتم برای از دست دادن ، فرقی نمی کرد آن صدا از کجا باشد ، چشمانم را بستم تا شاید همین برای تجربه دوباره اش کافی باشد. بعد از چند ثانیه به نظرم آمد خیلی دارد به من نزدیک می شود. با یک حرکت از جا پریدم و برگشتم و زل زدم به دری که از تنه درخت باز می شد. قبل از آمدن یک بار در چشمه حل شده بودم ، به همین خاطر مو هایم خیس شده بودند و شانه ام هم رفته بود خانه یکی از اقوام به ظاهر دورش (شانه می گوید اسمش برس است) و مو هایم مثل قابلمه هشت گوشم شده بود! با آن ظاهر متعجب و دهان باز هم احتمالاً مثال یک روان پریش کامل شده بودم. قاصدک که به نظر کمی هم مست بود کنار در لم داده بود ، یکهو در باز شد و با ضربش قاصدک پشت در له شد! خون قاصدک دور در بود ، نمی دانستم به آن خون هفت رنگ نگاه کنم یا .. یا .. اوه ! خدای من!! مورچه بود ! باورم نمی شد ، چشمهایم از حدقه بیرون زدند و دور مورچه یک دور در همه چهات زدند و برگشتند در کاسه چشمم. این بار انگار باید به چشمانم اعتماد می کرد ، دوقلو ها با هم گفتند : «هویت مورچه تایید شد» انتظار دیدن مورچه را نداشتم آن هم با آن یک تار موی تابدار روی سرش و آن کت شلوار راه راه بنفش نارنجی و کلاه صورتی(!). هول شده بودم ، سعی می کردم فکم را تکان دهم شاید که صدایی از حنجره ام در آید ولی تا دهانم را باز کردم ، زبان کوچکم از ته حلقم هم تعجب کرد و ناگهان بیرون پرید و بعد از چند ثانیه تعجب برگشت. انگار مورچه تغییر منصب داده بود یا شاید ترفیع گرفته بود؛ آخر تا آمد گل و درخت و خاک و احساس و دل و زندگی و مردگی و همه و همه بلند شدند ، به جز من و زمان. زمان که وضعش مشخص بود ، منم که انقدر بلند بودم که نیازی به بلند شدنم نبود! تمام اعضای بدنم که این چنین شدند که شرح آن رفت و دلم هم که پشت من قایم شده بود و مورچه نمی دیدش. قبل از این که من بتوانم خودم را جمع کنم ، مورچه با همان نگاه اول به من تصمیمش را گفت و چیزی شیپور مانند را از در بیرون کشید(قطر سر شیپور کمی بیشتر از قد مورچه بود) و لبانش را در سر کم قطرش کرد ، طوری که از روبرو فقط لبانش را می دیدی که در آن چیز شیپوری احاطه و غنچه شده و با صدایی که گویا اقتدار زیادی هم داشت گفت : «بیست و پنج روز انفرادی.» اول از همه شاخه های بید کاملاً مرتب دست زدند و بعد خاک شروع به خواندن نوای مضروبش کرد ،چمن ها هم دلم را روی دستانشان وسط دشت بردند و صدای قهقهه های دلم بود که انگار از ته دلش می خندید و ضرب پایکوبی باد و تانگو تنهایی با احساس نوپا را می ساخت. دیدن مورچه بعد از این مدت طولانی برایم انقدر خوشایند بود که بخواهم .. رو به مورچه گفتم :«هفته ای 5 روز دانشگاه رو.. ؟» زمان مثل پدربزرگ مهربان قصه ها آمد کنارم ایستاد..
مسئله آن است که طبیعت هیچ گاه قوانینش را نمی شکند. حتی اگر تغییر مسیر دهد به قوانین جدیدش پایبند است. طبیعت هیچ گاه عجله نمی کند ، آرام آرام می سازد و تخریب می کند ؛ این ماییم که دیر متوجه می شویم.
خوب یادم است.. جنگلی بود در کنار دشتی با کوه هایی دور دشت که منظره اش را فوق العاده دلربا کرده بود.در مرز جنگل و دشت جایی بود که وقتی آنجا می ایستادی ، به خاطر ارتفاعش همه جا زیر پایت بود. هر وقت از تکرار طبیعت خسته می شدم می رفتم آنجا که انگار تنها چیزی بود که تعلق کامل به من داشت. آنجا خاک بود ، گل بود ، برگ خشکیده بود ، بوته مهربان بود ، استخوان بود ، درخت پیر بود ، رنگ بود ، مردگی بود ، احساس نوپا بود ، تنهایی من بود ، دل من بود ، دست های من بود ، من بود
خوب یادم است.. بار آخری که آنجا بودم. وقتی رسیدم سلام نکردم ، گل را نوازش نکردم ، دستانم را دور تنه درخت حلقه نکردم ،مشتی از خاک را در دستانم لمس نکردم... ، منتظر هم نبودم که درخت بید پیر شاخه های بلند و گرمش را روی شانه هایم بگذارد، منتظر هم نبودم که گل بیاید از روی پایم بنشیند ، منتظر هم نبودم که کاکتوس زرد روبرویم بنشیند ، منتظر هم نبودم که ابر بیاید هوا را کمی نمناک کند ، منتظر هم نبودم که احساس طنازی کند ، منتظر هم نبودم که زمان بایستد ، ... هیچ توقعی از هیچ پدیده ای نداشتم ؛ فقط می خواستم جایی باشم که از من هم انتظاری نرود و من مجبور نباشم نگران تجلی آن بوی غریب باشم.
من نکردم ولی آن ها ... نشستم جای همیشگی ام ، تکیه دادم به تنه درخت بید ، یک پایم را دراز کردم و یک پایم را با دو دستم جمع کردم سمت خودم . انگار خیلی هم مهم نیست چند بار به آن منظره خیره شده باشی ؛ باز هم مسخت می کند (حتی بیشتر از چشم سیاه رویاهایت!) سکوت کنارم ایستاده بود ، با آن عینک آفتا بی اش که همیشه مرا تحریک می کرد از او بخواهم که چشمانش را ببینم و هر بار لب باز می کردم ناپدید می شد.. او هم به دور دست خیره بود ، او هم چیزی برای بدست آوردن یا از دست دادن داشت؟ شاید او هم نمی دانست اصلاً باید چیزی باشد که بتوان بدستش آورد یا از دستش داد... سرش را برگرداند ، پشت سر من را نگاه کرد ، انگار باید می رفت ، تا جایی دیگر ، کسی را همراهی کند ، دستی تکان داد و آرام دور شد . بید شاخه هایش را دورم آویزان کرد ، حتی صدای برگ هم نمی توانست با سکوت همراه شود. گل هم آمد روی پاهایم نشست و گلبرگ های نارنجی اش را دور دلم پیچید و چشمانش را بست. خاک بالا آمد و دور موچ پایم ماند.زمان هم آمد کنارم ایستاد و با لبخند مرموزش به من اطمینان داد که انقدر می ماند که من می خواهم بماند ، بایستد. احساس گفت درک می شوم. دلم انگار در آغوش گل آرام گرفته باشد گفت: «دو روز است» دوست نداشتم دفاعی از خودم بکنم ولی خود دوست داشت از من دفاع کند. خود در حالی که عینکش را روی بینی ته استکانی اش جابجا می کرد ، گفت : «از لحاظ منطقی هم می توان و باید درکش کرد ،اوضاع حاکم بر او شرایط بند شماره 63 قوانین اساسی طبیعت را هم اغنا می کند و بنا به تبصره هفتم همین بند او می تواند تا بیست و شش شبانه روز متوالی.» (جمله همین جا تمام می شد، ذکر ادامه اش تابو به شمار می رفت) به آخر این عبارت که می رسید نوک انگشت سبابه اش انقدر کشیده شده بود که در چشم دلم رفت!
صدای پایی به تندی نزدیک می شد! آشنا بود و انگار شرطی شده بودم که با شنیدن آن بوی آرامش را هم حس کنم ، من که چیزی نداشتم برای از دست دادن ، فرقی نمی کرد آن صدا از کجا باشد ، چشمانم را بستم تا شاید همین برای تجربه دوباره اش کافی باشد. بعد از چند ثانیه به نظرم آمد خیلی دارد به من نزدیک می شود. با یک حرکت از جا پریدم و برگشتم و زل زدم به دری که از تنه درخت باز می شد. قبل از آمدن یک بار در چشمه حل شده بودم ، به همین خاطر مو هایم خیس شده بودند و شانه ام هم رفته بود خانه یکی از اقوام به ظاهر دورش (شانه می گوید اسمش برس است) و مو هایم مثل قابلمه هشت گوشم شده بود! با آن ظاهر متعجب و دهان باز هم احتمالاً مثال یک روان پریش کامل شده بودم. قاصدک که به نظر کمی هم مست بود کنار در لم داده بود ، یکهو در باز شد و با ضربش قاصدک پشت در له شد! خون قاصدک دور در بود ، نمی دانستم به آن خون هفت رنگ نگاه کنم یا .. یا .. اوه ! خدای من!! مورچه بود ! باورم نمی شد ، چشمهایم از حدقه بیرون زدند و دور مورچه یک دور در همه چهات زدند و برگشتند در کاسه چشمم. این بار انگار باید به چشمانم اعتماد می کرد ، دوقلو ها با هم گفتند : «هویت مورچه تایید شد» انتظار دیدن مورچه را نداشتم آن هم با آن یک تار موی تابدار روی سرش و آن کت شلوار راه راه بنفش نارنجی و کلاه صورتی(!). هول شده بودم ، سعی می کردم فکم را تکان دهم شاید که صدایی از حنجره ام در آید ولی تا دهانم را باز کردم ، زبان کوچکم از ته حلقم هم تعجب کرد و ناگهان بیرون پرید و بعد از چند ثانیه تعجب برگشت. انگار مورچه تغییر منصب داده بود یا شاید ترفیع گرفته بود؛ آخر تا آمد گل و درخت و خاک و احساس و دل و زندگی و مردگی و همه و همه بلند شدند ، به جز من و زمان. زمان که وضعش مشخص بود ، منم که انقدر بلند بودم که نیازی به بلند شدنم نبود! تمام اعضای بدنم که این چنین شدند که شرح آن رفت و دلم هم که پشت من قایم شده بود و مورچه نمی دیدش. قبل از این که من بتوانم خودم را جمع کنم ، مورچه با همان نگاه اول به من تصمیمش را گفت و چیزی شیپور مانند را از در بیرون کشید(قطر سر شیپور کمی بیشتر از قد مورچه بود) و لبانش را در سر کم قطرش کرد ، طوری که از روبرو فقط لبانش را می دیدی که در آن چیز شیپوری احاطه و غنچه شده و با صدایی که گویا اقتدار زیادی هم داشت گفت : «بیست و پنج روز انفرادی.» اول از همه شاخه های بید کاملاً مرتب دست زدند و بعد خاک شروع به خواندن نوای مضروبش کرد ،چمن ها هم دلم را روی دستانشان وسط دشت بردند و صدای قهقهه های دلم بود که انگار از ته دلش می خندید و ضرب پایکوبی باد و تانگو تنهایی با احساس نوپا را می ساخت. دیدن مورچه بعد از این مدت طولانی برایم انقدر خوشایند بود که بخواهم .. رو به مورچه گفتم :«هفته ای 5 روز دانشگاه رو.. ؟» زمان مثل پدربزرگ مهربان قصه ها آمد کنارم ایستاد..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر