۳ اسفند ۱۳۸۶

بازگشت در شک

تابستان خود را چگونه گذراندید؟
من تابستانی نگذراندم ، روزهایی آمدند و رفتند ، بنا به دمای هوا شما گفتید تابستان است و من از سر اینکه حوصله بحث نداشتم گفتم باشه و بماند در دل چه ها گفتم
ای کاش می شد هر کس برای خود می گذاراند و انقدر درگیر پیچ و تاب هم نبودیم
من نفهمیدم این تابستان نام کی آمد و کی رفت ؟ که در تمامش الگوی روزها یکی بودند و همه روزها با طلوع شروع می شدند و با طلوع هم تمام می شدند
و نیل ماند و حوضش! حوضی از دیوارهای کتابی ساخته شده با پوسترهایی از فیلم و موزیک و هوایی دم کرده
دو ماه اول که ارتباطات بودند ، ماه دوم کمتر ، و این چند وقت آخر که در قرنتینه دور خود حصاری کشیدم از جنس سکوت ، که بعضی ها درکش کردند و بعضی که در دوره سالمم هم نبودند ظاهر شدند و هی ... گوشه کنایه ها و دلخوری ها
اندک زمانی در این میان آرامش بود . یعنی آرامشی که من در آن گم شده بودم و آنقدر زیاد و خالص بود که باورش سخت بود ، آنقدر که حتی نمی توانستم تحمل کنم
من نمی دونم چرا ؟ چرا وقتی یکی داره از همه چیز لذت مطلق می بره از روی خودخواهی محض باید به زور بریم تو حریمش و بفهمیم داره چی کار می کنه ؟! انگار قابل فهم نبود که این سکوت انقدر زیاد بود که حتی صدای قلب تو هم می تونست زیادی باشه و تو نفهمیدی که بیرون واستاده بودی داد می زدی ، عربده می کشیدی ! کاش می فهمیدی همون صدای پاتم می تونست کرَم کنه
-
تمام درارو بستم
تمام پنجره هامو که رو به جایی خالی از هر نوع «خود» باز کردم
مداد و زغال و کاغذ و روان نویس
آهنگ و فیلم و داستان نوشت
فرهادپور و مهرگان و براتیگان و ژیژاک
رنگ و عکس و مدل
در سکوت و آرامش مطلق ، با ابزاری مادی و غیر مادی شروع به شناخت کردم
-
شاید شناخت کلمه ای خیلی کلی باشه. «من»ی که گم شده بود باید پیدا می شد . ولی سوال اینه که این من کی بود اصلاً؟ تا حالا کجا بود ؟ از کجا پیداش شده بود ؟ میلیون ها سوال از کی؟ گشتم و گشتم انقدر که همه چیزو گم کردم و انگار این شروع راه بازگشت بود! من باید پیدا بشه ، به جرات می تونم بگم من هیچی از خودم نمی دونستم .اول باید ساختارو شناخت ، پس باز هم باید درونی تر «دید». وای خیلی جلو رفتم! انقدر که احساس کردم هیچ کس تا حالا اینجاها نیومده. لذت بخش بود . من هیچ جایی رو نمی شناختم و این که که هیچ نقشه ای هم وجود نداشت احساس امنیت منو بیشتر می کرد!چون دیگه همه چیز به خودم بستگی داشت ، من هر جایی که خودم می خواستم می رفتم و هر زمانی که دوست داشتم استراحت می کردم. شب و روز معنا نداشت ، فصل نبود ، درد نبود ، خواب نبود،حتی فکر بی پایان توام نبود. دستام طبیعتی متفاوت رو لمس می کرد ، پاهام روی زمین راه نمی رفتند،گوشام نواهایی رو می شنیدند که مسخ کننده بودند، چشمام چیزایی رو می دیدند که تا به حال بودند و دیده نمی شدند، من با ناخن هایم می توانستم پرواز کنم.... آنجایی که من بودم اینجا نبود
اون لحظه ای که احساس کردم یک میلیونیم از درون رو لمس کردم ... هیچ وقت فراموش نمی کنم ، بعد از سال ها اون احساس ناب و داشتم ، خارق العاده بود ، من تو اون لحظه روی زمین نبودم ، نمی فهمیدم ، حس نمی کردم هیچ حس زمینی ای رو. من اینجا نبودم
چند روز بعد آسمون و زمین بهم ریخت! نمی دونم چی شد که راه رو گم کردم ، خوب خیلی بده که به یه جاهای خیلی خوبی برسی بعد یهو ابرا سواخ شن و بیفتی پایین ... الان یه کم از اینکه نقشه رو ندارم ناراحتم ، یه کم نه ، بیشتر . از یه طرفم هیچ مدلی از چیزایی که شناختم و راهمو دوروبرم ندارم ؛ تنها چیزی که برام مونده یه فکره و یه راه درازو حقیقت
پ.ن.: مورچه طی بیانیه ای اعلام کرده که از همه صحنه ها عکس برداری کرده ولی بهم نمیده ، گفت بهتره خودم راه رو پیدا کنم. مورچه جان فدایت هم می شوم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر