۳ اسفند ۱۳۸۶

نامه به یلدا

ریشه دپرس شدنامو دیگه پیدا نمی کنم
یه چیزی هست مثه ایدز که هر از چند گاهی که - ماشالا داره میرسه به هفته ای سه بار - میاد منو میگیره ، شایدم مثه میگرن ، مهم اینه که درمان نداره ، معلوم از کجا میاد ، تا وقتی ام که می خواد می مونه ، توانایی کشتنم داره
خیلی وقتا به این همه بی سر و تهی که نگاه می کنم انقدر به نتایج بی سر و ته می رسم که دیوانه می شم
یه گله ..
یلدا سعی کردم ساده بنویسم از این دیوانگی امروزم ، نشد
الان احساس خیلی گندی دارم
انقدر داغون که میشه همه جا رو باهاش سفید کرد
من الان مثل زخم یه سوختگی درجه سه ام ، دوستان وقتی درجه یک بودم و آدما می تونستن اندک درمانی باشن گم کرده بودن خودشونو . حالا که اوضاع خیلی خطر ناکه و هر کسی می تونه با یه تماس ساده بزنه بکشه ، همه ظاهر شدن ، انگار سادیسم دارن
من یه مدتی یه شدیداً تو سکوت و خلوتم و به جز این همه چیز آزاردهنده ست ، تا یه چند وقت لااقل ، ولی هی میان ، هر دری و که می بندم از اون یکی
وای یلدا وای
می دونم این پست خیلی داغونه ، صرفاً یه نامه به توئه شاید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر