۳ اسفند ۱۳۸۶

بردمیده طوفان

شب که می شود ، می شود امیدوار بود. به هلال ماهی که گاه می تواند نیمه بالایی هم داشته باشد. مخصوصاً وقتی که گوشه کنارای نستالژیک انقلاب و به علت مازوخیست بودن می گردی ، پا توی چاله هاش می ذاری ، دستتو به آجرای دیوارا و نرده های دور دانشگاه می کشی و نگاه به نفس کشان متضاد می کنی و باز تو ترافیک فکر می کنی ، فکر می کنی ، فکر می کنی . وقتی راننده بقیه پولتو بهت می ده ، یه لحظه شوک می شی ! و احساس می کنی هنوز ممکنه آدما یه تیکه ازت نکنن. شب که میشه می توان امیدوار بود. به خنکی ،به ابرهای سفید در آسمان تیره . می توان امیدواروار بود ، به خنکی ، به قدم های آرام ، به نارنجی .آرام آرام از بالای پل می توان فکر نکرد.میشه باز توی کتابا غرق شد . به خدا میشه باز نمایشنامه اجرا کرد . توی راه برگشت نزدیک آزادی که شدی کم کم بی رنگ میشی، احساس می کنی دیگه دیده نمی شی و فقط می بینی. دیگه برات هیچ نگاهی عجیب و نو نیست. چون تنهایی . نمی دونم ماهایی که به نفس تنهایی رسیدیم دنبال چی هستیم ؟ چرا می خوایم هی خودمونو برای یه مدت گول بزنیم که تنها نیستیم؟ چرا دو تا فرآیند جدا از همو هی اشتباه می گیریم؟ چرا تلقی ما از نبودن موضوع مذکور تنهایی یه؟ چرا نمی خوایم با این یکی سازگار باشیم ؟ و باز به امید چندمدت که فقط فکر می کنی ... می آی و یه مدت طولانی حس تلقینی توهم درد تنهایی رو سوار خودت می کنی. تنهایی درد نیست ، تنهایی جدید نیست ، تنهایی عنصر وجودی یه ، تنهایی فقط حقیقته ،تنهایی سرد نیست ، تنهایی سیاه نیست ، تنهایی راستی ست که دروغش کردند. اگه برگردم تو راه به سبزی آسمان شک نمی کنم ، ماه همیشه هست ، مو همیشه هست ، مورچه همیشه خاکستری بوده
یه جایی وسطش : این همه خودمو در بند کردم که مجبور نباشم به این فکر کنم که من آزادم
دوشنبه 23.7.86
و همچنان هرروز قابلیت شب شدن دارد و هر دسته ای دیگر مو نمی شود. هنوز می شود در میان راه به صدای پای جوانی که پاهایش را پشت سر من روی زمین می کشد گوش داد. هنوز می توان ، هنوز می توان امیدوار بود به گردی ِ سفیدی که از من جمله می خواهد، مفهوم!جمله هایی که روی دیوارها دیده نشوند،هنوز ،هنوز برق کودن و بی آلایشی را می توان در نگهبانی اش دید، هنوز باقی ست.هنوز نمی داند این جملات به نگاه او «پرمعنا» پر از دودند ، پر از شب های بیداری و بی خوابی که نمی خواهی به این فکر کنی که فردا صبح زود باید بیدار شوی و وسط محلکه(؟؟) بروی، دوست داری با سکوت و تاریکی عشق بازی کنی. نمی داند سحر های بی وزنی ، طلوع های بی پلک ، پیاده روی های بی کلام ، همه از بطنش همین «پرمعنا» بیرون می جهند. می توان سر به زیر کرد! تا از چشمانم راه را نبیند ، تا ادامه بدهد یا شاید از به دام افتادنت نمی خواستم بترسم ، نمی خواستم راهت را در چشمانت ببینم. شب که می شود ، خنک که می شود ، می توان باز امیدوار بود. راه دیگر هموار است ، راه دیگر تکرار است ، اگرچه پایانی نیست ولی به خط ثابت نیل می کند (می کنیم) دیگر راه یک طرفه است ، دیگر نمی دوم ، گاه می نشینم ، گاه از کنار جاده می روم ، گاه محو خاک می شوم ، گاه دستانم را به ابر ها می دهم ، گاه می نشینم ، گاه می نشینم. رنگامیزی شروع شده و من آرام می روم ، دیگر راه به نا کجا شروع شده ، دیگر عجله ای نیست ، آرام می روم ، آرام
سه شنبه 24.7.86
پ.ن.: ایهام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر