۳ اسفند ۱۳۸۶

Never thought all this could expire

مدت زیادی که در برابر همه چیز محکم تر از اونی که باید بودم ، ولی چرا؟
در شرایطی که ضجه می زنی ، اشکام و ، شیونم و، ... خوردم
__
مورچه؟
__
یه مشت آلبالو کوچیک و تیره رو برداشتم با تمام قدرت پرت کردم سمت دیوار ، انقدر که کتفم بدجوری درد گرفت
شیشه آبجو رو پرت کردم سمت پنجره ؛ شکست
لیمو خوردم
بعد از تا اونجایی که می تونستم ، با بلندترین صدای ممکن جیغ زدم
این موقعیت دیگه پیدا نمیشه ، تو آپارتمان باید فرهنگ آپارتمان نشینی داشته باشی ، پس تا می تونی خودتو خالی کن
__
وارد اتاق شد . خرده های نان خورده شد توسط برادر بزرگ (1) مثل همیشه بیشتر از همه چیز خودنمایی می کرد. و چهره ی او که بعد از سال ها هنوز در برابر این خرده نان ها عبوس می شد. شاید باید سال ها پیش تمام می شد ، همان زمانی که آن زمان ها بود
برادر بزرگ روی صندلی نشسته بود. کمرش را خم کرده بود. بشقابی بدست داشت و مثل هر شب بعد از رسیدن به خانه ، مشغول خوردن بود. از همان زمان ها دندان هایش مصنوعی بود و هنگام خوردن و نوشیدن صداهایی به گوش می رسید که عصبی کننده بود .اگر در آن شرایط او را می دیدی می توانستی برایش دل بسوزانی
او در جوانی بسیار زیبا و خوش هیکل بود . همان زمان ها بود که برادر بزرگ عاشقش شد . از مایل ها آنطرف تر
زمانی در میان آن زمان ها و این زمان ها :
او فرزند بازیگوشش را در آغوش داشت ، آخر از زمانی که متولد شده بود زندگیِ او را تغییر داده بود ، جای تمام خلاء ها را برای او پر کرده بود . نه دیگر همراهی می خواست نه زندگی نه هم خوابگی ؛ تمام افکار و عقایدش در این موجود پیدا می شد ، دست هایش روشن فکر بودند ، پاهایش آزاد ، ناخن هایش بازی ،موهایش سرشت وحشی، چشمان کوچکش کتاب ، گریه هایش ندا
چشمان کوچک و فرو رفته ی برادر بزرگ که در برابر بینی همیشه بزرگش دیده نمی شدند و به وضوح عقده های کودکی و جوانی و نیاز های ارضاء نشده در آن ها هویدا بود ، وارد شدند . دست هایش بوی خاصی می دادند که حتی از آن فاصله با او هم قابل تشخیص بودند.بویی که قبل از دنیایش شنیده بود. از کنار او رد شد تکه ای از پیراهن همیشه آستین کوتاهش از پشت شلوار بیرون آمده بود . مو هایش آشفته بودند . سیگاری روشن کرد
.خاموشش کن برای بچه بده
..باید فکری به حال من بکنی ، من این روزا بد جوری دارم چشم چرونی می کنم
.[سکوت]
..چی شد؟
...او از اتاق خارج شد. برادر بزرگ احساس بدی نداشت آخر
همین جاست . اول خط . و البته آخر خط . یک فداکاری بی کم و کاست . دو چشمی که بعد از سال ها بی توان بودند . حرکاتش به آرامی صورت می گرفت . فقط کافیست دردش را لمس کنی ، بو کنی ، بخوری ؛ سخت نیست . دو دستی که پر از چروک بودند. پاهای پر از پوکی . اینارو ببین لطفاً
(1) Big Brother
__
آبی که همیشه از شیشه خورده می شه ، هیچ وقت قرار نیست از هیچ لیوان دیگه ای خورده بشه ، چون دیگه از شیشه خورده شده
__
-برو تو فایل ، اون بالا ، نیو لایف رو بزن
--صبر کن امتحان کنم
.
.
نه این از اول میاره
-فکر کنم اگه بری تو سِتینگز بتونی از اونجایی که سِیو کردی دوباره لود کنی . تا کجا سِیو کردی؟
--تا هجده سالگی که با برادر بزرگ ازدواج کردم
-خوب ، شد؟
--نه اِرور میده ، میگه:
"YOUR life cannot..."
-ای بابا ، من امتحان کرده بودم ؛ وقتی با * بهم زدم. اون زمان فکر می کردم خیلی بهتر از اونم ولی دیگه مثه اون پیدا نشد
اومدم از قبل اون روز لود کردم و الان باهاش هم خونه شدم
--فکر کنم به خاطر این باشه که تو فقط یه چیزو باید عوض کنی ولی ما الان سه نفر باید هم زمان نیو لایف بزنیم تا عمل کنه
-همم نمی دونم راستش ، به مورد این طوری بر نخوردم
--شایدم چون دیگه نمیشه عوض شه اِرور می ده
-شاید
--بی خیال ، می تونم تِرمینِیت کنم از بازی انصراف بدم
-راستــــــــی نمی دونی دیشب با کی آشنا شدم تو بار
.
.
.
.
.
__
یک ماه و نیم بود که کلی احساسات و منطق های دردناک آزارم می داد و هیچ نوشته ی تازه ای به ذهنم نمی رسید که رها شم
--بخواب عزیزم
__

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر