۳ اسفند ۱۳۸۶

من نمی فهمم چرا همچین که بویی از امتحان می آیه ، رغبت من به هارت و پورت(؟!) هم می آیه؟
شاید دغدغه جدید این یکی دو ساله است که.. هر کس مسؤل انتخاب های خودشه! فکر کنم اون کسی که مداد دستش بود و شماره های قشنگ برق رو وارد کرد هم اینجانب بودم. خب ؟ الآن من مسؤلم یعنی. و این به آن معناست که نباید انقدر غر بزنم و بنالم دیگه؟.. ام م م م .. ببخشید لطفاً در گوش مبارک رو بگیرید .... ممنون
AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA
----
منجلاب جدیدی دامنم را گرفته است ، جایی است پر از سرخس که نمی دانم چرا نشنیده ام تا به حال کسی ازین تجربه حرف زده باشد؟ همدردی ها می گویند گویا فقط من در حال حاضر درش نیستم ولی کسی آیا ازین مرداب درآمده؟ انقدر اینجا صدای مه دارد که یک چیزی با لحنی ترسناک درونم می گوید که هر که اینجا آمده برنگشته. -آهای با شما ام ، برگردید اینجا بیراهه است. صداهایی می آیند نه طوری که اینجا را شلوغ کنند ، نه طوری که اینجا را سکوت فراگیرد*. صدای لزج سرخس ها ، صدای آب بی طعم پررنگ ، صدای درختان چند هزارساله ، صدای چند دست مشت شده و باز شده که انگار آب حلشان کرده ، صدای چند نگاه دزدکی از پشت درختان که هر بار سرت را بر می گردانی به گوش می رسند ، صدای چند ساعت که زمان را مسابقه می دهند ، صدای چند سر که روی دست ها حرکت می کنند و گوش هایشان را پس زده اند تا صدای ساعت ها دیوانه شان نکند ، صدای.. ، صدای.. ، صدای دهان من که مات و مبهوب باز مانده است و گه گاه مثل اسلو موشن** حرکتی می کند صرف اینکه پشه ها فکر نکنند پناهگاه بی زلزله آن هاست .
تازگی ها به بعضی دوستان نزدیک گفته ام که این طبیعت دارد چرخه اش را از راهی نو می گرداند (نقش من در حد مرغ و خروس است که قبل از زلزله می فهمند خبری است!) ، شاید همین باشد که من در راه قبلی جا مانده ام و به فاضلاب زمان رسیدم ، جایی که عناصر سوخته و له شدگان چرخه زمان تجزیه می شوند.ها؟ خب این طبیعت با این عظمتش (در بعضی نقاط هم شدیداً چاق ) به سختی حرکت می کند ؛ همین است که آرام آرام ، راهش را عوض کرد-زمانی که من تند موشن بودم و هی تند تند(رجوع شود به دو پست قبل)در شاخه هایش می پلکیدم و کشفش می کردم- و من نفهمیدم. البته من همیشه حواسم به خنگی طبیعت بود ، شایدم تنبلی. چون بعضی حرکاتش را هی تکرار می کرد ، فکرم می کرد ما نمی فهمیم ، زهی خیال باطل! یک صندلی زیر برف تنها نشسته ، یک برگ مستقیماً جلوی پایت می افتد ، بچه ای که به یک غریبه نگاه می کند ، بارانی که در گوشَت صدا می کند ، خدایی که هر دفعه در کارهایت کمکت می کند ، ملحدی که به یکباره متحول می شود ، فکری که جرقه می زند ، پدری که پدر می شود ،... چند میلیون بار؟ تا اینکه دیدم چند وقت است گویا خلاقیتش گل کرده! غافل ازین که راهش را عوض کرده ، بعد از چند هزارسال؟ نمی دانم.
*آن پس پشت ها پنهان شده ای ، نه جوری که نبینمت ، نه جوری که دیده شوی -- بیا سوار شویم ؛ حافظ موسوی
**من رو تلفظ درسست حساسم! اونجا اگه انگلیسی می نوشتم متن بهم می ریخت ، از آدمایی هم که میگن اسلو بدم می آد!
--
چند روز دیگه اعتراف می کنم این پست برای چه بود!
اعتراف:
من واقعاً یک کلمه از حرفای این پست تو ذهنم نبود . فقط یک جمله می خواستم بگم! اومدم اونوتوصیف کنم آخرش دیدم از همه جا گفتم الا اون جمله. و احساس کردم حیف این پست که با این جمله خراب شه!ءمی خواستم بگمگاهی آدمی زاد تو شرایط دست نخورده ای قرار می گیره که عین برفه! آدم دلش نمی خواد زیاد خرابش کنه و روش راه بره فقط می خواد طرحشو خیلی قشنگ و بی اشکال و تر و تمیز بکشه و به بقیه برف سفید نگاه کنه. تجربه های نو رو دوست نداری خراب کنی ، آخه آخرین باریه که نو هستن! و گاهی هم شرایطی داری که نسبت بهشون حس خوبی نداری و احساس می کنی ممکنه این حس گند هم بشهاز کنار همه آدما بی تفاوت گذشتن خیلی سخته. این که هیچ دوست داشتنی تو وجودت نباشه هم خیلی سخته تره. الان دوست داشتن برام با پتو و مداد و کی بورد و قندون فرق خاصی نداره . صرفاً کلمه ای یه که نوشته میشه ولی انقدر ابزاری که.. اینکه کسی از دوست داشتنش برات بگه و تو صرفاً نگاش کنی خیلی دردناکه! من و بی احساسی؟! نمی دونم یهو چرا..؟ الان عشق و پتو برام فرق خاصی ندارن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر