همه ( شامل انسان هایی است که انسانند ) حال خود را می بینند و خوشحالند و در حال پیشرفت . و چند قدم جلوتر هم همین گونه اند
من ، هر لحظه یک قدم جلوتر را می بینم و حال را خیلی کم می بینم (به این معنا که در لحظه، قدم بعدی برایم روشن می شود)
رسیدن به این نتیجه به ظاهر ساده ، هفته ها وقت برد ؛ راه حلش هم به ظاهر خیلی ساده است ! ولی نیست
الان احساس می کنم در حد اپسیلون خودمو شناختم ، کاش جای این کتابا تو خودم بگردم مدتی
توهم پوست چروکیده ای که روی نم ناک خرس تازه متولد شده را پوشانده ، سال هاست که مغز خالی از چروکم را پوشانده . مو های نرم خرس حرکتم را سکون کرده ، از ترس درد . یک قطره خونی که سال ها پیش از پایین پلکم سر خورد مرا از هر نوع دستی ترساند. از وقتی دوستم داری فهمیده ام
یک حس کاملاً خاکستری این روزها نگاهم را ، حتی خودم را ، احاطه کرده است . موهایم از استخوان شانه تا کمرم را بی وقفه نوازش می دهند ، چشمانم را می بندم . یه دنیای سبز ، انسان های سفید . کاش دنیایم هم سفید باشد ، نه نه نه
آسمان آبي ، برگ ها سبز ، آب ها روان ، مردم همه سفيد ، من اندكي خاكستري ، تو تماما خاكستري و خيلي دور ، دورتر از تو ،خدايي متبلور ناوجود ، اين است دنياي ساده ي مشوش من
من ، هر لحظه یک قدم جلوتر را می بینم و حال را خیلی کم می بینم (به این معنا که در لحظه، قدم بعدی برایم روشن می شود)
رسیدن به این نتیجه به ظاهر ساده ، هفته ها وقت برد ؛ راه حلش هم به ظاهر خیلی ساده است ! ولی نیست
الان احساس می کنم در حد اپسیلون خودمو شناختم ، کاش جای این کتابا تو خودم بگردم مدتی
توهم پوست چروکیده ای که روی نم ناک خرس تازه متولد شده را پوشانده ، سال هاست که مغز خالی از چروکم را پوشانده . مو های نرم خرس حرکتم را سکون کرده ، از ترس درد . یک قطره خونی که سال ها پیش از پایین پلکم سر خورد مرا از هر نوع دستی ترساند. از وقتی دوستم داری فهمیده ام
یک حس کاملاً خاکستری این روزها نگاهم را ، حتی خودم را ، احاطه کرده است . موهایم از استخوان شانه تا کمرم را بی وقفه نوازش می دهند ، چشمانم را می بندم . یه دنیای سبز ، انسان های سفید . کاش دنیایم هم سفید باشد ، نه نه نه
آسمان آبي ، برگ ها سبز ، آب ها روان ، مردم همه سفيد ، من اندكي خاكستري ، تو تماما خاكستري و خيلي دور ، دورتر از تو ،خدايي متبلور ناوجود ، اين است دنياي ساده ي مشوش من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر