۳ اسفند ۱۳۸۶

ته ماندگی

لب پنجره نشسته ام . پاهایم آویزانند - مثل خودم
دو دستم دو طرف پاهایم تعادل را حفظ کرده اند
اندکی خم شده ام ، پایین را نگاه می کنم
گردنبندم هم خم شده است
مورچه به دیوار تکیه داده است
سعی می کنم با لالایی آنان خوابم بگیرد ، شاید هم خوابم ببرد
خوب است سرم را بالا نیاورم
برگ های روی زمین بلند بلند می خندند
سعی می کنم با لالایی آنان خوابم بگیرد ، شاید هم خوابم ببرد
خوب است سرم را بالا نیاورم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر