۳ اسفند ۱۳۸۶

در آستانه آمدنت در تاریخچه

خیلی نمی گذرد از تاریخ
ولی زمان تند تند قدم می زند
و خاطره نمناک شورَت را کهنه تر می کند
تو
تمامم شدی و بعد تمام شدی
گاه فکر می کنم که می توان عاشق شد
عاشق تویی که وجود خارجی ندارد
حتی می توان عاشق مهر شد! (بعضاً گان!)
بی آنکه او "باشد" که ابر رویای بت مانندم را
به-هم زند
و تا ابد می تواند "خوب" بماند
بی آنکه او "باشد" که
خوب نباشد
او نباشد
خاکستری باقی ست
بی تویی که غالب تجلی اش باشی
رویا خاکستری ست یا سیاهِ سفید؟
و گاه
همه چیز تسکین می یابد
با یک احساس خوب
در یک ایستگاه اتوبوس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر