۳ اسفند ۱۳۸۶

Un-

صبح که پا شدم ، یه کم تعجب کردم ، هنوز همون آدم بود . با همون دستا ، همون نگاه ، همون افکار ؛ دو
.
.
.
.
.
دیشب ، قبل از خواب ، نمی خوابیدم . چشمامو باز نگه داشته بودم و نتا رو دنبال می کردم که دونه دونه با حرکات منحصر به خودشون از جلو چشام رد می شدن. احساس خیلی خوبی بهم می داد چون که ... حرکتشون الزامی به پیروی از یه الگوی خاص نداشت و اجباری هم برای بودنشون نبود ، مثلاً دو خوابش میومد نبود . این الزامات احمقانه حال منو بهم بد می کنن ، خیلی بد! اینکه روتین درس دانشگاه ازدواج کار بچه نوه انقدر تو مخ ملت چپانده شده که دیگه ارزش شده ، پدرتو در میاره چون مامان بابای خوب و مهربون هم همینو ازت می خوان و کلی باید "؟؟" تا بهشون ثابت کنی که به خدا این خط از پیش تعیین شده ... که آخرشم نتونی اون افکار دگم...
بعد هی فکر می کردم که خوب چه طوری ؟
بعد هی فکر کردم
بعد هی فکر کردم
بعد هی فکر کردم
انقدر به این نیل فکر کردم و به این سابقه شو خودش و ... و ... و ... و به تمام زندگی ش دیگه ، که احساس کردم از این یارو نیل جدا شدم و دو تا آدم شدم (میتوز)
بعد خوابیدم ؛ یک
.
.
.
.
.
هنوز خودم بودم ؛ سه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر