واقعاً ، باور کنید ، ما برای زندگی شخصیمان به هیچ کسی توضیحی بدهکار نیستیم. آزادی و حریم شخصی و حق شخص بودن ایجاب می کند که آدمی زاد به تنهایی برای لحظه هایش تصمیم بگیرد. می خواستم بگویم سرک کشیدن و نظر دادن در مورد زندگی و مسائل شخصی بقیه نوعی تجاوز محسوب می شود.
جالب است که دیگر همان چند نفر آدم تاثیر گذار هم نیستند تا تاثیری بگذارند که از تاثیرات این آدمیان خط کشی شده کم شود. حتی روزمرگی هایمان نیز دیگر تکراری نیستند که ای کاش بودند. که دیگر در پیرزنی را نمی دیدی که رفته سر کاری که معلوم نیست با اختلال حواسش چگونه به مقصد رسیده و چگونه بازمی گردد به خانه ای که معلوم نیست چند سال آجرهایش را خاکستری دیده. و بعد که می دود آرام آرام با آن قدم های محتاطش در دل تو چیزی بلرزد که اثراتی از مادربزرگ در آن است.
درست است که هر روز هزاران نفر با درد و رنج می میرند ، هزاران نفر مادر هایشان را دیگر نمی بینند ، هزاران نفر جدا شوند ، هزاران نفر جفت شوند ، هزاران نفر خودکشی کنند ، هزاران نفر گرسنه بخوابند ، هزاران زن از حق خود از سر نادانی بگذرند ، ... ولی این تسکین آن نمی شود که راننده خمار که از گذشته درخشانش می گوید نشکنی ، و وقتی کارگر عید می گوید در پارک می خوابد و حالا سرما خورده است تو با عذاب به لباس های تلنبار شده ات در آن کمد مصرفی لعنتی فکر نکنی.
و همه این ها و آن هایی که بلد نیستم گفتنشان را باعث می شود دلت بخواهد خیلی شب ها با آن استخوان درد عجیب نخوابی و نخواهی که بخوابی و فکر کنی . فکر کنی و فکر کنی. به این که تو در این همهمه آدم های هر روز دنبال چه چیز با ارزشی می دوی؟ و وقتی چند ساعت گذشت و فکر توانست قطره قطره ات کند ، آن وقت است که صبح به دنبال هیچ چیزی نمی گردی ، دلیلی هم برای مبارزه نداری و وقتی احساس کردی جبر وارد شد ، جایی که مشکلاتی هستند که آخرشان معلوم است و تو نمی توانی کاری کنی دیگر به سمت دانشگاه با عجله نمی روی ، کتاب ها هم از دایره بینایی ات خارج می شوند و تمام آن کتاب های کذایی چیستی کوفت هم برایت بت می شوند ، بتی که هر روز می تراشی اش ، و می دانی هرروز که کامل تر می شود ، فرسنگ ها از تو دورتر می شود، چون آمال مرز ندارند ، احساس ندارند ، دغدغه ندارند ، خواب ندارند و همیشه از تو دورتر می شوند ..
این ها که شد ، خیره شدن به خط های اتوبان نه نستالژیک می شود ، نه هیچ چیز دیگری. این که شد سرت را پایین می اندازی و روی پل هوایی نه به دنبال هوا پیما هایی می گردی که بلند می شونند و می نشینند ، نه به دنبال نگاه های بی انتهای نو می گردی ، نه در هم قدم نقشه می کشی.
در این همه پریشی! چشمان تو هم دیگر ول کن نیستند. چشمانی که معلوم نیست هرروز چند نفر به تماشایشان می نشینند. و صاحبشان که خودش را می زند به اون راه که نمی داند که کسی نگاهش را می دزد از دیدن این همه چشم در چشم. و وقتی می نشینی روبرویم وتلاقی نگاه را نمی توان دیگر داد به بهانه ها. چشمان من بی پروا با چشمانت می گویند میان این همه چشم آنچه در دل هیاهو می کند هر آن. برای نگاهی که معلوم نیست هرروز چند نفر به تماشاگرانش اضافه می شوند و انگار این نور از دیده ام کم کم می رود ، تا جایی دور از تو و نگار تو ، تا جایی که دیگر دیده نشوم ، نبینی ام و نفهمی که نباید نگاهت کرد.
و ای کاش من بازگشت پذیر بودم به زمانی که به جای این همه سردرد و سردرد ، هر موقع که می باید بی سانسور گریه می کردم! و من غلط کردم آن زمانی که تصمیم گرفتم به ظاهر محکم باشم و نشان ندهم این همه کنش درونم را، من اعتراف می کنم(به هیچ کس) من اشتباه کردم ، اعتراف می کنم من در برابر نگاه پیرزن مقاومت نمی توانستم بکنم ، اعتراف می کنم من شکننده ام در درون ، اعتراف میکنم نمی توانم بر لبخندت نخندم وقتی در دلم چیزی از جنس دوست داشتن گریه می کند از این شوخ طبعی های بی وفایت
و تو همچنان فکر می کنی این تویی که دوست می داری.
جالب است که دیگر همان چند نفر آدم تاثیر گذار هم نیستند تا تاثیری بگذارند که از تاثیرات این آدمیان خط کشی شده کم شود. حتی روزمرگی هایمان نیز دیگر تکراری نیستند که ای کاش بودند. که دیگر در پیرزنی را نمی دیدی که رفته سر کاری که معلوم نیست با اختلال حواسش چگونه به مقصد رسیده و چگونه بازمی گردد به خانه ای که معلوم نیست چند سال آجرهایش را خاکستری دیده. و بعد که می دود آرام آرام با آن قدم های محتاطش در دل تو چیزی بلرزد که اثراتی از مادربزرگ در آن است.
درست است که هر روز هزاران نفر با درد و رنج می میرند ، هزاران نفر مادر هایشان را دیگر نمی بینند ، هزاران نفر جدا شوند ، هزاران نفر جفت شوند ، هزاران نفر خودکشی کنند ، هزاران نفر گرسنه بخوابند ، هزاران زن از حق خود از سر نادانی بگذرند ، ... ولی این تسکین آن نمی شود که راننده خمار که از گذشته درخشانش می گوید نشکنی ، و وقتی کارگر عید می گوید در پارک می خوابد و حالا سرما خورده است تو با عذاب به لباس های تلنبار شده ات در آن کمد مصرفی لعنتی فکر نکنی.
و همه این ها و آن هایی که بلد نیستم گفتنشان را باعث می شود دلت بخواهد خیلی شب ها با آن استخوان درد عجیب نخوابی و نخواهی که بخوابی و فکر کنی . فکر کنی و فکر کنی. به این که تو در این همهمه آدم های هر روز دنبال چه چیز با ارزشی می دوی؟ و وقتی چند ساعت گذشت و فکر توانست قطره قطره ات کند ، آن وقت است که صبح به دنبال هیچ چیزی نمی گردی ، دلیلی هم برای مبارزه نداری و وقتی احساس کردی جبر وارد شد ، جایی که مشکلاتی هستند که آخرشان معلوم است و تو نمی توانی کاری کنی دیگر به سمت دانشگاه با عجله نمی روی ، کتاب ها هم از دایره بینایی ات خارج می شوند و تمام آن کتاب های کذایی چیستی کوفت هم برایت بت می شوند ، بتی که هر روز می تراشی اش ، و می دانی هرروز که کامل تر می شود ، فرسنگ ها از تو دورتر می شود، چون آمال مرز ندارند ، احساس ندارند ، دغدغه ندارند ، خواب ندارند و همیشه از تو دورتر می شوند ..
این ها که شد ، خیره شدن به خط های اتوبان نه نستالژیک می شود ، نه هیچ چیز دیگری. این که شد سرت را پایین می اندازی و روی پل هوایی نه به دنبال هوا پیما هایی می گردی که بلند می شونند و می نشینند ، نه به دنبال نگاه های بی انتهای نو می گردی ، نه در هم قدم نقشه می کشی.
در این همه پریشی! چشمان تو هم دیگر ول کن نیستند. چشمانی که معلوم نیست هرروز چند نفر به تماشایشان می نشینند. و صاحبشان که خودش را می زند به اون راه که نمی داند که کسی نگاهش را می دزد از دیدن این همه چشم در چشم. و وقتی می نشینی روبرویم وتلاقی نگاه را نمی توان دیگر داد به بهانه ها. چشمان من بی پروا با چشمانت می گویند میان این همه چشم آنچه در دل هیاهو می کند هر آن. برای نگاهی که معلوم نیست هرروز چند نفر به تماشاگرانش اضافه می شوند و انگار این نور از دیده ام کم کم می رود ، تا جایی دور از تو و نگار تو ، تا جایی که دیگر دیده نشوم ، نبینی ام و نفهمی که نباید نگاهت کرد.
و ای کاش من بازگشت پذیر بودم به زمانی که به جای این همه سردرد و سردرد ، هر موقع که می باید بی سانسور گریه می کردم! و من غلط کردم آن زمانی که تصمیم گرفتم به ظاهر محکم باشم و نشان ندهم این همه کنش درونم را، من اعتراف می کنم(به هیچ کس) من اشتباه کردم ، اعتراف می کنم من در برابر نگاه پیرزن مقاومت نمی توانستم بکنم ، اعتراف می کنم من شکننده ام در درون ، اعتراف میکنم نمی توانم بر لبخندت نخندم وقتی در دلم چیزی از جنس دوست داشتن گریه می کند از این شوخ طبعی های بی وفایت
و تو همچنان فکر می کنی این تویی که دوست می داری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر