۹ مرداد ۱۳۸۷

از وقتی خودم را شناختم در تنهایی بارها متولد شدم و تنهایی در من چیزی قرمز رنگ را جدا می کرد.
و البته از همان وقتی که بلد شدم یادم باشد ، این درد بود ! درد که نه .. فقط هر بار که به "تو" فکر کردم چیزی در دلم .. شاید تیر کشید .. یا شاید سوخت .
من همیشه عاشقی کردم . نه برای این که برای عاشقی ساخته شده باشم ، شاید برای یاد آوری این که پدر دارم !
و حالا هجوم تمام گزاره های کلی ای که در مورد من هم ، به زور باید صدق کنند و تمام نگاه های حریص و آه های پر سودا من را باز قرمز کرده ، چیزی در چشمم قرمز است . چیزی که تو فقط یک بار دیدی و عظمتش را نفهمیدی ! نفهمیدی! چیزی که هیچ کس ندید ، جز تو .. توی احمق ! تویی که نگاه نگاهت را پرستیدم قبل از آن که بفهمی چیزی قرمز در تو هم هست ..
و احساس می کنم هر چه مبارزه کردم ، بس است ! من خسته ام ! از یک عمر عاشقی .
و می دانم که تا ابد دست بر نمی دارم ازاین خستگی ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر