تازگی حتی چشم هایم هم زبان در آورده اند به زبان های مختلف حروفی روی قرنیه ام حک می کنند ، ترجمه شان که کردم ...
تازگی شب ها برایم تکراری شده اند ، شب ها می خوابم .
تازگی دنبال چیزی هم نمی گردم که پیدایش که کردم ...
تازگی چشمانت را در آیینه دیده ای ؟
تازگی زیاد می خوانم ، زیاد دقیقم .
تازگی تجزیه ات می کنم و ذره ذره ات را ...
تازگی قرمزیم زیاد است ، تازگی می ترسم ولی خوب شجاع می نمایم.
تازگی زیاد گوش می دهم ، حرف زدن برای گوش خوب نیست .
تازگی شخصیتم در اتاقم را با شخصیت نقاب گونه ام فرسنگ ها فاصله است ، احساس تظاهر و ابتذال دارم .
تازگی آدم خیلی بدی هم نیستم .
تازگی از من دوری می کنید ، آدم بدی شده ام .
تازگی کم فرار می کنم ، می خواهم یاد بگیرم در برابرتان نایستم ، کنارتان محکم باشم.
هیچ وقت تابستان 85 را فراموش نخواهم کرد ، یک دنیا تنهایی خودخواسته و نیلرامی که از صفر شروع کرد ، زمانی که در مورد هیچ چیز مطمئن نبودم و هیچ چیز نمی فهمیدم و دیوار دورم قابل عبور با هیچ رمزی نبود ، زمانی که همه چیز را زیر پا گذاشتم ، زمانی که هیچ تعهدی را درک نمی کردم ، زمانی که جسورانه دست به هر کار خطرناکی زدم و اتفاقاً هیچ بلایی هم سرم نیامد !
و حالا یک سال باورنکردنی گذشته است، برای خودم هم هنوز عجیب است که من واقعاً این همه را گذاراندم؟ زمان هایی که در اوج حساسیت من ، دوستانم ناخواسته با من بد می کردند گذشت ؟ روز هایی که من تنها در آن کتاب فروشی های خاک خورده با صاحبان سبیل کلفت ترسناک دنبال راهی برای نفس کشیدن می گشتم هم گذشت ؟ شب هایی که نیمه شب از خواب می پریدم ؟ حتی زمان هایی که از شدت انزجار از همه فرار می کردم ؟
تازگی ایستاده ام ، تازگی یاد گرفته ام که همه می افتیم ، تازگی زندگی می کنم ، تازگی دنبال چیز خوبی نمی گردم ، تازگی بدی می کنم ، تازگی خوبی می کنم ، تازگی حتی به موقع گریه هم می کنم ، تازگی قدم هم بلند شده !
تازگی شب ها برایم تکراری شده اند ، شب ها می خوابم .
تازگی دنبال چیزی هم نمی گردم که پیدایش که کردم ...
تازگی چشمانت را در آیینه دیده ای ؟
تازگی زیاد می خوانم ، زیاد دقیقم .
تازگی تجزیه ات می کنم و ذره ذره ات را ...
تازگی قرمزیم زیاد است ، تازگی می ترسم ولی خوب شجاع می نمایم.
تازگی زیاد گوش می دهم ، حرف زدن برای گوش خوب نیست .
تازگی شخصیتم در اتاقم را با شخصیت نقاب گونه ام فرسنگ ها فاصله است ، احساس تظاهر و ابتذال دارم .
تازگی آدم خیلی بدی هم نیستم .
تازگی از من دوری می کنید ، آدم بدی شده ام .
تازگی کم فرار می کنم ، می خواهم یاد بگیرم در برابرتان نایستم ، کنارتان محکم باشم.
هیچ وقت تابستان 85 را فراموش نخواهم کرد ، یک دنیا تنهایی خودخواسته و نیلرامی که از صفر شروع کرد ، زمانی که در مورد هیچ چیز مطمئن نبودم و هیچ چیز نمی فهمیدم و دیوار دورم قابل عبور با هیچ رمزی نبود ، زمانی که همه چیز را زیر پا گذاشتم ، زمانی که هیچ تعهدی را درک نمی کردم ، زمانی که جسورانه دست به هر کار خطرناکی زدم و اتفاقاً هیچ بلایی هم سرم نیامد !
و حالا یک سال باورنکردنی گذشته است، برای خودم هم هنوز عجیب است که من واقعاً این همه را گذاراندم؟ زمان هایی که در اوج حساسیت من ، دوستانم ناخواسته با من بد می کردند گذشت ؟ روز هایی که من تنها در آن کتاب فروشی های خاک خورده با صاحبان سبیل کلفت ترسناک دنبال راهی برای نفس کشیدن می گشتم هم گذشت ؟ شب هایی که نیمه شب از خواب می پریدم ؟ حتی زمان هایی که از شدت انزجار از همه فرار می کردم ؟
تازگی ایستاده ام ، تازگی یاد گرفته ام که همه می افتیم ، تازگی زندگی می کنم ، تازگی دنبال چیز خوبی نمی گردم ، تازگی بدی می کنم ، تازگی خوبی می کنم ، تازگی حتی به موقع گریه هم می کنم ، تازگی قدم هم بلند شده !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر