۲۲ تیر ۱۳۸۹

پیرمرد من را بغل می کنی؟

شهرک ما پیرمرد زیاد دارد. هرروز صبح زود همه شان بیرون زده اند تا کمی از تنهایی شب تا صبحشان را فراموش کنند. چشمان قشنگی دارند، نگاهت می کنند، لبخند می زنند ، لبخندی که می گوید : «هرچی بیشتر بدوی زودتر به جمع ما می رسی» یا «همه چیز ته دارد ، کم کم می فهمی» و تو با تمام انرژی ای که داری با لبخندت می گویی «من ثابت می کنم ندارد!». همه شان می دانند چقدر کله شق ام. عناصر صورتشان فوق العاده است. در دلت می پرسی هر خط ، نشان از یک عشق ؟ ابروهایشان مهربانانه خموده است، راه که می روند یادشان می رود اخم پیری را . پیرمرد من را بغل می کنی؟
عدالتی می گویند در این دنیا قرار است برقرار شود برای کدامین گناهان ماست ؟ عذاب وجدان هایمان؟ فکر می کنیم در این دنیا هم که نشود جای دیگری هست که عدالت ها وجود خارجی دارند. فقط پیرمرد ها می دانند نه اینجا و نه هیچ کجای دیگری عدالت از عالم انتزاع فرار نمی کند. عذاب وجدان تو را نمی ترساند پیرمرد ؟ یک قدم به جلو ، یک قدم به عقب ، آن مورچه ای که پدر کشت ، آن روزی که گفتی دوستت دارم ، آن روزی که نگفتی ؛ همه شان عذاب دارد ، ندارد؟
پیرمرد آرام آرام جلویم راه می رود. دوست دارم مدت ها دنبالش راه بروم. پیرمرد ها آرامش می دهند با همان ابرو های خموده شان. و مثلا وقتی می گویند «دخترم» دوست داری بگویی «پیرمرد من را بغل می کنی؟» ..
پیرمرد ها دریا و موج و ساحل* زیاد دیده اند. می دانند موج لحظه ایست و ساحل تا دنیا هست ، می ماند ، چه زیر آب ، چه در خشکی.
یادم می آید پدربزرگم من را خیلی دوست داشت ، تنها نوه دخترش را. آن زمان از پیرمرد ها چیزی نمی دانستم فقط می فهمیدم ریش دارشان را دوست ندارم! حالا عصر ها و شب ها که برمی گردم تک تک شان را درک می کنم. پیرمرد ها از ما جز لبخند چیزی نمی خواهند ولی در چشم هایشان که نگاه کنی ....
پیرمرد من را بغل می کنی؟
* چهل سالگی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر