۲۱ خرداد ۱۳۸۸

شنل قرمزی بعد از مرگ مادر بزرگ

بدنه :

دست هایش یادگار مادربزرگ بود ، خالش ، چشمانش و آن ته لهجه اش. تحسین می شد به خاطر[یادآور] "مادربزرگ" بودنش. اسطوره او نبود ، داستان او نبود ، ظرف مربا در دستان او نبود.

حقیقت :

یاد دارم آخرین روزی که کنارت نشستم ، دستانت برای اولین بار لرزان بود ، نگاهت خستگی عادی نداشت، در واقع سو نداشت. برایت حرف زدیم ، دلجویی کردیم ، خواستیم فراموش کنی...

یاد دارم دستانت بی قوت و چروکیده تر از همیشه بود ، دستانت را محکم گرفتیم و از فرداها حرف زدیم ، قول دادیم فردا دوباره دور هم جمع شویم، برایت حرف بزنیم، دستانت را بفشاریم، ...

برهان :

قرار هایمان را یادداشت کردیم که شامل فراموشی نشود ، گفتیم تنهایش نمی گذاریم ، گفتیم مراقبت می کنیم ، قرار ها داشتیم ، پس عمل باید ...

گس :

فردایش مسواک می زدم که تلفن زنگ خورد ، صاحبش از جا پرید ، گفتم : من را هم ببر. همه جا کند بود ، صاحب در تماس بود ، زنگ زدم مادر ، ناله می کرد ، صدایش سو نداشت. صاحب در تماس : مثل اینکه ... نگو... گویی نگویی همین است که است. [هست ممنوع]

ختم :

وارد که شدم ، چند نفر بالای سرت بودند ، گویا ماساژ قلبی بود . گریه ، ناله ، درد ، درد ، رفته بودی ، نه تکانی ، نه نگاهی ، نه دردی ، نه سویی. یک ساعت نگاهت کردیم .

باید بین خاک اسطوره ای رها می شد ، باید در چند ساعت قرار هایمان را دفن می کردیم ، باید برهان نقض می شد .

ساختار :

شنل قرمزی هرروز با ظرف مربا به خانه مادربزرگ می رفت و چون دیگر نبود ، به جنگل سری می زد ، شاید نام مادر بزرگ زمزمه راه شود ، شاید جنگل راه شود ، شاید مقصد دل شود..

شنل قرمزی نه شنلش قرمز بود ، نه سیمایش . نه راه بلد بود ، نه نشانی داشت .

شنل قرمزی اسطوره نبود.

شنل قرمزی راه بود.

*تنک نویسی یعنی تنک فکری.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر