۳ اسفند ۱۳۸۶

مدت هاست که تو نوشته ها و حرفای من از مورچه خیلی اسم می برم. جالبم هست که هیچ کس تا حالا نپرسیده مورچه کیه؟ شاید همه مورچه هایی واسه خودشون دارن و فقط ازش حرف نمی زنن
مورچه ... خیلی وقته با هم زندگی می کنیم . همیشه تو وجود من بوده . منو دور می زنه! اگه رد پاشو رو بدنم با باند بپوشونم ، عین یه مومیایی میشم! وقتایی که من رو کوه دارم افق و نگاه می کنم میاد بالا ، رو سرم ! انقدر با هم افق و نگاه می کنیم که غروب هم - مثل تمام فرآیند های قابل دیده شدن و نشدن دیگه - تموم میشه ! وقتایی که سرم درد می کنه میاد رو پیشونیم ، همون وسط وا میسته! فکر کنم اسید پاهاشه که منو خوب می کنه . وقتایی که ناراحت باشم میاد رو گوشم ، دقیقـــــــــاً وسط لاله گوشم میشینه ، انقدر حرف می زنه تا خوب شم! (فکر کن منی که اصولاً تحمل حرف زیاد و ندارم ، حرفای مورچه رو خیلی خیلی دوست دارم و واقعاً آرومم می کنه) وقتایی که کلی خوشحالم از اون جایی که کلی جیغ و داد می کنم و بلند بلند به شادی می پردازم!! ، میره رو مچ پام ! که وقتیم بالا پایین می پرم زیاد سرش گیج نره .ما همیشه با هم آهنگ گوش میدیم ، ساعت ها در مورد آهنگا صحبت می کنیم ، در مورد سبک ها ، جاهای قشنگ آهنگا ، و البته با هم همخوانی می کنیم .شبا مورچه میاد رو پلک من می خوابه ،آخه پتو بالشتش خیلی سبکن .انقدر پلک منو ناز می کنه تا خوابم ببره . شبا خوابای منم می تونه ببینه . صبحا همیشه قبل از اینکه خورشید طلوع کنه بیدار میشه ، پتو ایناشو جمع می کنه ، میذاره تو موهام ، بعد میره بالای تختم که طلوع رو ببینه ، به همین خاطر شبا قبل از خواب همیشه پرده رو می زنم کنار. و همیشه به موقع میاد رو دماغم بیدارم می کنه!گاهی اوقات اون از منم خوشحال تره ، کله با هم می گیم می خندیم ... گاهی اوقات که قیافه من تابلو میشه مورچه میره تو جورابم ، خوب درکم می کنه ، گاهی انقدر می مونه تا من خوب خوب شم گاهی هم کاملاً به موقع میاد یه آهنگ مناسب می ذاره ، یه داستان کوتاه خوب می خونه برام ، گاهی سیگاری هم روشن می کنه ، بعدم به تمام حرفایی که با کلمات قابل بیان نیستن گوش میده. شده موقع هایی که پا به پای من ساعت ها گریه کرده . تا حالا نشده شر و ور ازش بشنوم ، حتی وقتایی هم که می تونسته از این حرفای به ظاهر تسکین دهنده چرند بگه ، هیچ وقت حرف نا مربوط نزده . در حالت کلی من و مورچه هیچ وقت از هم جدا نمیشم مگه تو شرایط خاص . مثلاً وقتایی که می نویسم اگه رو دستم نخواد بشینه و بخواد مسلط تر باشه ، میاد رو کاغذ چهارزانو میشینه (مخصوصاً اگه خودکارم عطری باشه!!) ، یا رو کی بورد لم میده. همیشه صبر می کنه نوشته تموم شه ، بعد کلی پیشنهاد میده . عجیبه که تا حالا نشده از انتقاداشم ناراحت شم . گاهی اوقات که مریض میشه میاد تو ابروهام! چند روز خوب می خوابه و استراحت می کنه و افاضاتی هم تراوش می کنه از کله به ظاهر کوچیکش. وای بر زمانی که میشینه رو ساعتم! اگه زیاد طول بکشه قهر می کنه می ره رو کمرم !! ولی لوس نیست ، منطقی ازش معذرت می خوام و بر می گرده . امان از وقتایی که با آدمای نه چندان خوب مجبور به سر و کله زدن میشم ، مورچه چنان خودشو گم و گور می کنه که حتی منم پیداش نمی کنم ، ولی بهش حق میدم که بیخود اعصابشو خورد نکنه .زمانایی که من تو تجمع ها شر کت می کنم مورچه بلند تر از من شعار میده و از تمام «حق»های از دست رفته با تمام وجود به ظاهرکوچیکش دفاع میکنه . همیشه هم دست بند هفت رنگی که خودم براش درست کردم به دستشه. جالب ترین نکته اینه که گاهی به خودم میام میبینم مورچه نشسته داره ویکی می خونه !! و ســــــــــــــــــــــــــخت تو فکره!واقعاً از دیدن این مودش لذت می برم . گاهی که همممممه این چیزایی که گفتم و با هم میارم تو دهنم ، احساس خوبی بهم دست میده ، از این که مورچه هست . میارمش نوک انگشت سبابه م و بهش زل می زنم ، آخرشم بهش لبخند می زنم و بوسش می کنم ، و باز مورچه تو لبای من گم میشه
مورچه شخصیت خیلی مهربونی داره و خوبه بدونید که مورچه فوق العاده زیباست. به دلیل وجود مورچه ست که من هیچ وقت تنها نیستم و در غالب اوقات شادم . ما واقعاً از با هم بودن لذت می بریم. و تک تک نگاه ها ، افکار ، احساسات ، دغدغه های هم و خیلی خوب لمس می کنیم
یه مدتی بود که مورچه ساکت شده بود ، حرف نمی زد ، و بیشتر از حد معمول گریه می کرد ، نمی دونم چی شده بود ، یعنی می دونم ، خب مورچه هم ظرفیتش پر شده بود ، هر کسی که اندازه مورچه «بفهمه» پژمرده میشه . منم به طبع نگران از دست دادنش بودم . و امروز که می دونم حالش خوب خوب ، منم مثل همیشه خوشحال خوشحالم ، و می دونم با توجه به پیشرفت شگرفی که داره در آینده وضعیت روحی بدتری هم ممکنه داشته باشه ولی زمانی نه چندان دور همه چیز حل میشه
-----------------------------------------
...
...
...
____________________________
کلی حرفا مونده ، باید گفت
باور کن باور کن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر