۳ اسفند ۱۳۸۶

A Great Day All Alone

کاملا عامه
گاهی احساس می کنم از هر ارتباطی به حد ستوه رسیدم.این موبایل بد چیزی یه.هر جا باشی گیرت میارن . اصولا هم ، تو ، نه من ، وسیله سوء استفاده بقیه در راستای خودخواهی های درونیشون هستم. بعد از 19 سال تازه دارم خودخواهی رو تو چشم آدما به وضوح می بینم.تنها جایی که ذره ای خود خواهی ندیدم چشمای «پ» بود، که هنوزم همون طوره. بعد از 19 سال از این که هرروز بیشتر مورد تجاوز قرار می گیرم دارم دیوانه میشم.خیلی اوقات که گوشیمو خاموش می کنم احساس راحتی می کنم ولی از اونجایی که همیشه یه اتفاق مهم این وسط میفته من ضرر می کنم. چند وقت پیشا ، فکر می کردم چقدر خوبه آدم مثه «ه» و «م» ساکت باشه هیچ کس از سکوت اونا تعجب نمی کنه ، هر وقت بخوان آروم و ساکتن هر وقت بخوان تو خودشونن کسی ام زیاد کاریشون نداره . روزای بی س م س و بی زنگ و دوست دارم .یادمه «م» یه پستی داشت همین طوریا بود مضمونش . من تازه یه کم فهمیدم چی می گه. کاش میشد گاهی منم واقعا تنها بمونم که به ستوه اومدم
---------------
امروز داشتم همه چیزو تجزیه می کردم . آقای میان سال مو بلندی که تو تاکسی بود. آیا من طرز فکر اینو می خوام یا ...؟من می خوام تو دید کسی خوب باشم یا خودم باشم ؟ گاهی می ترسم نکنه دارم اشتباه میرم ؟ تعداد معدودی «شعور» دارن . چند نفر به ارزش هنری عکسای «م» پی می برن؟ چند نفر تو دید احمقانه عامه دست و پا می زنن؟ چیزی که تو ایران موج می زنه حرفای خاله زنکی یه. من می خوام تو جریان آب دیگه ای حرکت کنم . مخالف هیچ کس نیست . متنافره . ولی انگار هر نوع هنجار شکنی تو دید «همه» زشت و دور از شخصیت یک خانومه!گاهی فکر می کنم کاش اون لعنتی هیچ وقت نمی اومد واسم کامنت بذاره و کاش هیچ جوابی نمی دادم . کاش می شد همچنان هیچ کدوم از بچه ها پیج منو پیدا نمی کردن. کاش تو 360 میشد زد که هیچ انسان متقاطعی نتونه بیاد تو پیجم . کاش من به خاطر تاراحت نشدن فلانی اکسپتش نمی کردم. کاش یا رومی روم باشم یا زنگی زنگ. این مدت اخیر خیلی فکر کردم به این مسئله . من یا کاری که می کنم و خودم قبول دارم ، خودم به درستیش ایمان دارم یا نه. کاملا 0 و 1 . همه کاریو دارم نصفه می کنم . خیلی عکسارو مدتی یه نذاشتم ، خیلی نوشته هارو نذاشتم ، خودم قاطی ام. من می دونم کاری که می کنم از دید 90% اشتباهه. شاید بهتر باشه بلاگو سقط کنم ، یه عکس با خندان بذارم ، بلستو بذارم «...»(یه شر و وری)، بشینم کلی کامنت چرند بذارم ..............سکوت خوبه(1) . ولی آخه چرا؟ من نمی خوام جامعه افراد دورو برم ، دوستای خوب و خوش فکرمو تغییر بدم . من نمی خوام وانمود کنم که من این نیستم . ای کاش آدما انقدر به حریم شخصی هم تجاوز نمی کردن. پیج ویو بالا خیلی بده. شاید بهتر هر چی زودتر به این نتیجه برسم که اونی که باید بفهمه ، می فهمه ، اونی ام که نمی فهمه ، تو جامعه من نیست.کاش الهه و یلدا و ع و نینا و پریسا و س و سمانه و م وه و آ و ... جامعه من بودن ، کاش ... کاش من این پستو نمی ذاشتم
میگه تو که می خوای فلان عقیده هارو داشته باشی زودتر از ایران برو
(1)من نمی گم هیچ کاری بده (بد؟) هر کسی آزاده خودش راهشو انتخاب کنه
------------------
نمی دونم چرا امروز از این هیچ کس در دنیا نمی دونست من کجام احساس آرامش کردم ؟ از دور به یکی از بچه ها که آروم می رفت پایین دانشگاه خیره شده بودم. به نظرم خیلی زیبا بود.خودش نه .از اون آدمایی یه که می تونم حقیقت و تو چشماش ببینم . (A Perfect Woman)
رفتم آروم یه جا شعر خوندم
آروم تر رفتم کتاب خریدم
خیلی خیلی آروم تر برگشتم خونه
شاید «د» راست می گفت : اگه می خوای آدم به حقیقت برسی باید اول از همه مسؤلیتای زندگی روزمرتو درست انجام بدی. وقتی به مامان نگاه می کنم بار این همه وظایف انجام داده نشده خوردم می کنه
ساعت هفت دقیقه به یک به ساعت نگاه کردم . شاید به رسم هفت سال زنگی که این ساعت زده می شد و ما از هفت دقیقه های خیلی قبل تر منتظرش بودیم . شاید به خاطر این که من تازه اون موقع کل مغزم لود میشه و تازه کل واقعیتای درک شده و درک نشده میان تو سرم . شاید چون من اون موقع است که دوباره خسته میشم از همه چیز و از همه کس
وقتی به آزادی رسیدم باز همون فکر همیشگی اومد تو سرم ، اینکه کاش پول داشتم و وقتی که از کنار زن کمی ترسناک فالگیر رد میشم بشینم تا فالمو بگیره . آخه زمانایی که ازآزادی رد میشم همون زمانایی که از انقلاب برگشتم و به امید انسان شدن تا ته پولمو کتاب خریدم و هیچی ندارم که به زن فالگیر بدم . زن معصوم منفور فالگیر
از در شهرک که وارد شدم فکر می کردم بعضی فرایند ها هیچ وقت برگشت پذیر نیستن . مثل پسر مونگلی که با مادر پیر(شایدم ، جوون) جلوی من راه می رفت ، قهقهه می زد و گاهی هم حرفای نا مفهوم و به طبع نا مربوط ؛ مثل تو که از شفق گذشتی و دیگه هیچ وقت ندیدمت
می رم زیر پتو ، دنبال یه کم بی وزنی توی ابرا
وقتی می بینم مامان سبزی می خره، می بره بده خرد کنن ،میاره، می پزه، احساس می کنم هنوز پام رو زمینه
همیشه تخت خواب من کنار پنجره بوده . همیشه شبا من آسمونو نگاه می کردم ، همیشه با ماه خوابیدم. حالا من بهتر می دونم آسمون چه رنگی یه یا ...؟ شبا آسمون هیچ وقت سیاه نیست.من همیشه دیدمش.خاکستری یه کم صورتی قاطیشه . نور ماه همیشه رنگ اونو داره
گفت : هیچ راهی جلوی پاش نیست ، چون هیچ راهی پشتش نیست .من می دونم راست میگه . می دونم که راست میگه . جلو و عقب چیه؟ راه کدومه؟ اگه چند تا دلیل کوچیک نبود من خیلی زود این «راه» و تموم می کردم . تو خودتو با نمره آمار و فلان گول بزن . اینا همش خزعبلاته . ما هم هستیم . نمی دونم کدوم هستی تصمیم گرفت مارو بذاره تو لوپ.دیگه دیره ما راه فراری نداریم. همه از این زندگی سگی می نالن . از م ب گرفته تا س . حتی منی که جهان بینیم هنوز صفرم نیست . من مجبورم دروغ بگم بهت . بگم ادامه بده ، چون تو حیفی. کاش تو تو سیستم خورشیدی ترکیب نمی شدی . کاش تهش یه چیزی بود . بهتر از الانه که هیچی نیست ، هیچی ، هیچی
کاش یه کم از نوشتن امروز خوشحال می شدم ، امروز ، فردا ، شاید هیچ وقت ، من رفتم ، من دیگه گذشتم ، من دیگه راه برگشت ندارم ، مثل خودت
من نمی خوام تجزیه بشم ، نمی خوام تجزیه ام کنین . می خوام امشب تو خودم برم ، به خاطر کلی فکر بسته ای که داره آدمارو می خوره،به خاطر حقیقت که ازش خیلی دورم ، به خاطر ماه (یادته؟)، به خاطر برگا ، به خاطر پیرمرد ، به خاطر گلی ، به خاطر تنهایی افکار دختر زشت
هی تو! به خودت بیا
از این همه فرار به هیچ جایی نرسیدم ، من هنوزم گمم
کاش باز پریسا شعر بنویسه که من یادم بره ، نمی دونم چی رو
من واقعا به اون هفت روز نیاز دارم ، کاش کسی با من کاری نداشته باشه ، می خوام برم ابرا کارم دارن ، شاید تو بغل ابرا به حقیقتم رسیدم
آروم باش ، آروم آروم
یه کم صبر کنی تمومه
نه خودکارم دبگه شبا بیداره ، نه من دیگه با گلا حرف می زنم ، کاش مورچه ... مورچه حالش بد نیست . ولی دیگه امیدی به اونم نیست
کاش می فهمیدم. م ب راست می گفت من هیچ وقت نفهمیدم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر