الان فقط نوشتنه که التیام می ده تمام دردای نداشته رو (از دید "تو")
آهنگ بلست میلیون ها بار تکرار می شه ، تا شاید من بنویسم
لپ تاپ و گذاشتم رو پام ، ضربه دونه دونه حرف های کلمات و احساس می کنم که گاهی آروم و بی حال (بعد از 18 ساعت و یک تکه نان) و گاه محکم تایپ می کنم ، بار حرفام و جداً حس می کنم
اتفاقات این مدت عجیب بود ، یه بار از سر رفتن دیگ زودپز مغزم نوشتم و قبل از اینکه شماها ببینین پاک کردم.انقدر آه و ناله داشت که س و ب باهام قطع رابطه کنن! یه چیزی داره خیلی جدی میشه ، مثل اینکه من خیلی دارم پرط از نیلرام میشم ، چند نفرتون نشستین خیلی جدی باهام حرف زدین ، دفعه اول شوکه شدم ، من و افسردگی؟! ولمون کن بابا ! من کلی شنگولم!!بعد که چند بار تکرار شد ، برام جالب شد ، در موردش فکر کردم
اگه با من تعارف داری و می خوای نظرت در موردم همینی که هست بمونه بقیه متن و نخون ، ولی اگه تا وسطاش خوندی حوصله ت سر رفت آخرشو بخون
..
از خونه خارج شدم برم مترو ،قراره کلی خوش بگذره ، انقدر که من یادم نمونه ..هیچی . همیشه آدما در حال رفت و آمدن . سر ظهره.قیافه ها رو که نگاه می کنم نمی فهمم این خستگی ِ امروزه که انقدر زیاده یا...؟ یه خاتوم به ظاهر پنجاه ساله که شاید چهل سالش باشه از کنارم رد میشه و از نگاه متجاوزم که سعی داره تا چند سال زندگیشو بخونه تعجب می کنه.نفر بعدی پیر مردی ژنده پوشه ، چروکای صورتش کافیه ، فکر لازم نیست . از پله های پل هوایی بالا می رم و دو پسر هرزه افغان که نمی دونم وقتی جا واسه زندگی و غذا واسه خوردن ندارن چطوری می تونن به علافی بپردازن؟ روی پل مردی (به ظاهر؟) ، که هر دفعه رد شدم همیشه تنها به شهر کثیف خیره شده بوده ، مشتری معنا داره براش؟ پایین پل ، سربازایی با چشمای ورقلمبیده که ترجیح می دم نگم بر داشتم چیه
سوار مترو ؛ به خاطر تجربه تلخ ، در قسمت خانم ها . پسر گدا اومده داخل . راه می ره و حرفایی می زنه که....... «نگا اینا همه راحت نشستن ، اون خوابیده ، اون داره با گوشیش بازی می کنه ،اون یکی راحت پاهاشو انداخته رو هم،...» از کنار صندلیا رد میشه و هر چی می بینه می گه.آخرشم اضافه می کنه «ما باید گدایی کنیم» کم کم داره شلوغ می شه ، خانومی(زن؟) جوان میاد ، کفشاشو در میاره و روی سه صندلی روبروی من ولو میشه (البته بعد از چند ثانیه مشخص میشه چند ساعت سر کار بوده و پاش..) پسرک همچنان داره ادامه می ده . دو تا خانم تحویلش می گیرن و ساندویچ بهش می دن ! و پسر جملات گاه تکراریشو هی تکرار می کنه .وسط حرفاش چیزای جالبی می گه. « مامانم هی می گه ازدواج کن ، من می گم نه هنوز بچه م و زنمم بچه س . منم دلم می خواد زن بگیرم ، گوشی داشته باشم و زنمم داشته باشه ! » یه جمله ش خیلی برام ثقیل بود : «خانوما بچه دارن دیگه ، ندارن؟» یهو میاد بالای صندلی و به خانم روبروی من یه چیزی می گه ، جدابی نمی شنوه . دوباره شروع می کنه «اینا حتی جواب نمی دن ، ماست خوردن ؟ ماست خوردین مگه؟» فضا داره غیر قابل تحمل تر میشه . از حرکت سر انگشتان پای خانوم که دقیقاً روی صندلی روبروی منه می تونم حدس بزنم به چه نوع آهنی گوش می ده. دختر آروم کنار من چسبیده به پنجره و هر چی بیشتر زمان می گذره بیشتر جمع میشه ، وسطای راه یه چیزایی نوشت ، شاید اونم تو فکر ثبت حرفای پسرکه که یه لحظه هم قطع نمی شه.. به این فکر می کنم که چقدر مدل حرفاش مصنوعی یه ، چقدر تحت فشار می ذارنش که اینارو بگه؟
می رسم کرج ، از در که میام بیرون تا به تاکسی ها برسم بازم چشمام می بینه متاسفانه . پسرکی روی زمین با وزنه اش نشسته ، دخترک فال فروش «خانم فال می خوای؟» سوار ماشین می شم ، دختر بچه ای کنارم نشسته و با مامانش هی حرف می زنه و مامانه جواب نمی ده ! بعد که احساس استیصال می کنه ، تکیه می ده به مامانش ،بازم هیچ عکس العملی نیست، خودشو دوباره ازش جدا می کنه . خاک بر سرت کنن ، هر گهی خوردی مسئولیتش با خودته ، اینی که پس انداختی هیچ نقشی نداشته ها ، تو بودی ، خودت
وقتی رسیدیم ؛ زدیم و رقصیدیم و خندیدیم ... آره خیلی خوب بود ولی شبش من خیلی یه جوری بودم ، تو فکر خودم و اینکه چی شدم. بچه هارو بعد از یه سالی که نفهمیدم چطوری گذشت نگاه کردم . ما سه چهار سال پیشم دور هم کلی می گفتیم و می خندیدیم بدون هیچ فکری و دغدغه ای . امروز همه مون یه جوری عوض شدیم ولی من چرا این طوری؟
از زمان خارج می شم و سیر این چند سال و نگاه می کنم ، نیلرام جلوم بزرگ میشه و تغییر می کنه . با یه فیلم تند ، ولی خیلی تند. الان یه چیزایی و درک می کنم... اینکه بعد از چند سال دیگه پوستم مثه یه دختر جوان اونم تو این سن شاداب نیست ، اینکه چرا چشمم ، نگاهم ... ، اینکه ... .خوب همین میشه یه مرده متحرک ! وقتی آبلیمو و نمک و جوش شیرین و می ریزی رو هم انتظار نداشته باش آتفشان بچگی ها درست نشه! میگه داری می شکنی دیگه ، یه کم بخور ، نگاه چقدر لاغره اه اه! کاش به جاش می پرسیدی چرا ، اگرچه جواب نمی دادم . ولی باور کن وقتی کسی تو یه سال انقدر لاغر میشه حتماً یه چیزی شده. می شکنی چیه؟! شکست تموم شد رفت ، اینی که الان می بینی چسبیدشه
من این درک و دارم که هر کسی مشکلات کوچیک و بزرگ خاص خودشو داره ، ولی تو این درک و نداری که کسی که حرفی ازمشکلاتش نمی زنه لزوماً بی مشکل نیست و شاید خیلی دغدغه هاش بزرگتر از اونی یه که تو فکرشو بکنی ، شاید اگه تو جای من بودی الان تو تیمارستان بودی!!!هه
بابا الان همه چی پیچیده به هم ، دقیقاً هیچ چیز سر جاش نیست ! لزومی هم نداره بگم چرا. دقت کن که من انسانم
دو تاتون طوری باهام حرف زدین که باعث شد خوب فکر کنم ، هم به خودم ، هم به حرفای شماها ، چند تا تون هم انقدر بد حرف زدین که فقط وضع بدتر شد
آخر : تا اینجاش به نظرت عین چرندیات بقیه بود (اگر چه احساس من فرق داره و تو نمی فهمی) ولی آخرش فرق داره!! تا حالا هر چی بود ، بود . من خیلی فکر کردم ، به خودم به کارام ، به برخوردام ،... . من احتیاج به تغییر خیلی بزرگ دارم ، من و فقط منم که «خودم» و خیلی خوب می شناسم و می دونم دقیقاً چیه جریان . و می دونم فقط خودمم که می تونم همه چیزو تغییر بدم. میگه اگه می خوای آدمی باشی که تا حالا نبودی باید کارایی بکنی که تا حالا نکردی، شایدم کارایی و نکنی که تا حالا می کردی ! اولش موجبه مرضه ولی فقط اولش . شرایط مساعد نیست ولی من می خوام ، پس میشه
..
من جزء معدود آدمای دوروبرتم که شرایط تو درک می کنم ، می دونم الان همش یه دلشوره بی دلیل داره می خورتت ، می دونم همش نزدیک گریه ای ، می دونم فکر می کنی دیگه هیچ وقت چیز خوبی وجود نخواهد داشت ، می دونم صبح که پا میشی دیگه حوصله یه روز دیگه رو نداری! می دونم همشو می دونم . من تو تک تک این لحظات و احساسات بودم ، نمی خوام دلداریت بدم ، می دونم این مدل حرفا چقدر آزارت می ده . ولی می خوام بهت بگم که روزی که شروع کردیم می دونستیم آخرش و ، یادته خودت اینو بهم گفتی؟ همینه . ولی یه چیزو قول می دم ، حتماً همه چی خوب میشه ، فقط اگه بخوای . باور کن کسی که باخت تو نبودی ، اون بود . کاش می فهمیدی تو چقدر خوبی ، کاش بودی می دیدی که همه چقدر دوست داریم و چقدر از ناراحتیت ناراحتیم . دارم بهت می گم که تو خودتو داغون کردی ، چیزی از خودت باقی نذاشتی ، برگرد به زندگی . ببین که هنوزم ، هنوزم مردم راه می رن ، تو هنوزم نفس می کشی ، هنوزم چشمات همون قدر قشنگن ، هنوزم اشکات بی آلایشن ، ای وای از خود-خواهی که خود ِ تورو برای خودِ خودش خرد کرد ، کاش با تو برخورد دیگه ای می کرد ، اگه احساست و می دونست باور کن طور دیگه ای بهت می فهموند ، اون هنوزم یک اپسیلون احساسات تورو درک نکنه ، وای وای به اون روز... مهم اینه که تو بدونی بهترین کارایی و که باید می کردی ، کردی . تو هیچ جا اشتباه نکردی ، حتی وقتی بیشتر از خودش دوسش داشتی
..
وقتی میبینمت که خیلی بریدی از این همه ... وای باورم نمیشه تو همه اینارو تحمل می کنی و باز وقتی یکی بهت زنگ می زنه خندان جوابشو میدی مبادا ناراحت شه ، وقتی با چشای خیلی قشنگت به امیدی حافظ و باز کردی داشتم نگات می کردم . من از این که تو حتی یه کلمه حرف نمی زنی ناراحتم ،نمی خوام توام بریزی تو خودت ، این همه سال خیلی زیاده ، خیلی خیلی { اِنتر محکم }
..
ا-- هر روز صبح پا میشم می دوم دنبال خورشید ، وقتی خیلی نزدیک شدم ، غروب می کنه و گمش می کنم . میام می خوابم وفرداش دوباره ....
ا-- اون موقع نوشتن هی سیگار می کشه ، من هی قند می خورم
ا-- این روزا بارها تو حرفام و نوشتنام «خدا» می نویسم و بعدش بَک اسپیس
ا-- تو ، دقیقاً تو، وقتی چایی سرد و پر رنگ می خوری نشانه خیلی بدی یه
ا-- از ساعت سه و ده دقیقه تا الان که نه و چهل دقیقه است نوشتن من طول کشید ، هی وسطش راه می رفتم و فکر می کردم ، ولی اون موقع ها که زود می نویسم نوشته رو بیشتر دوست دارم
ا-- از این مدل نوشتن خوشم نمی آد! ولی باید می نوشتم تا باد سرم بخوابه
ا-- واقعاً برام عجیبه که می آیی اینجارو می خونی که چند روز بعد منو مسخره کنی و تیکه بندازی؟! سطح فکریت در حد...
ا-- کندن سخته عزیزم ، حتی کندن پای مورچه
آهنگ بلست میلیون ها بار تکرار می شه ، تا شاید من بنویسم
لپ تاپ و گذاشتم رو پام ، ضربه دونه دونه حرف های کلمات و احساس می کنم که گاهی آروم و بی حال (بعد از 18 ساعت و یک تکه نان) و گاه محکم تایپ می کنم ، بار حرفام و جداً حس می کنم
اتفاقات این مدت عجیب بود ، یه بار از سر رفتن دیگ زودپز مغزم نوشتم و قبل از اینکه شماها ببینین پاک کردم.انقدر آه و ناله داشت که س و ب باهام قطع رابطه کنن! یه چیزی داره خیلی جدی میشه ، مثل اینکه من خیلی دارم پرط از نیلرام میشم ، چند نفرتون نشستین خیلی جدی باهام حرف زدین ، دفعه اول شوکه شدم ، من و افسردگی؟! ولمون کن بابا ! من کلی شنگولم!!بعد که چند بار تکرار شد ، برام جالب شد ، در موردش فکر کردم
اگه با من تعارف داری و می خوای نظرت در موردم همینی که هست بمونه بقیه متن و نخون ، ولی اگه تا وسطاش خوندی حوصله ت سر رفت آخرشو بخون
..
از خونه خارج شدم برم مترو ،قراره کلی خوش بگذره ، انقدر که من یادم نمونه ..هیچی . همیشه آدما در حال رفت و آمدن . سر ظهره.قیافه ها رو که نگاه می کنم نمی فهمم این خستگی ِ امروزه که انقدر زیاده یا...؟ یه خاتوم به ظاهر پنجاه ساله که شاید چهل سالش باشه از کنارم رد میشه و از نگاه متجاوزم که سعی داره تا چند سال زندگیشو بخونه تعجب می کنه.نفر بعدی پیر مردی ژنده پوشه ، چروکای صورتش کافیه ، فکر لازم نیست . از پله های پل هوایی بالا می رم و دو پسر هرزه افغان که نمی دونم وقتی جا واسه زندگی و غذا واسه خوردن ندارن چطوری می تونن به علافی بپردازن؟ روی پل مردی (به ظاهر؟) ، که هر دفعه رد شدم همیشه تنها به شهر کثیف خیره شده بوده ، مشتری معنا داره براش؟ پایین پل ، سربازایی با چشمای ورقلمبیده که ترجیح می دم نگم بر داشتم چیه
سوار مترو ؛ به خاطر تجربه تلخ ، در قسمت خانم ها . پسر گدا اومده داخل . راه می ره و حرفایی می زنه که....... «نگا اینا همه راحت نشستن ، اون خوابیده ، اون داره با گوشیش بازی می کنه ،اون یکی راحت پاهاشو انداخته رو هم،...» از کنار صندلیا رد میشه و هر چی می بینه می گه.آخرشم اضافه می کنه «ما باید گدایی کنیم» کم کم داره شلوغ می شه ، خانومی(زن؟) جوان میاد ، کفشاشو در میاره و روی سه صندلی روبروی من ولو میشه (البته بعد از چند ثانیه مشخص میشه چند ساعت سر کار بوده و پاش..) پسرک همچنان داره ادامه می ده . دو تا خانم تحویلش می گیرن و ساندویچ بهش می دن ! و پسر جملات گاه تکراریشو هی تکرار می کنه .وسط حرفاش چیزای جالبی می گه. « مامانم هی می گه ازدواج کن ، من می گم نه هنوز بچه م و زنمم بچه س . منم دلم می خواد زن بگیرم ، گوشی داشته باشم و زنمم داشته باشه ! » یه جمله ش خیلی برام ثقیل بود : «خانوما بچه دارن دیگه ، ندارن؟» یهو میاد بالای صندلی و به خانم روبروی من یه چیزی می گه ، جدابی نمی شنوه . دوباره شروع می کنه «اینا حتی جواب نمی دن ، ماست خوردن ؟ ماست خوردین مگه؟» فضا داره غیر قابل تحمل تر میشه . از حرکت سر انگشتان پای خانوم که دقیقاً روی صندلی روبروی منه می تونم حدس بزنم به چه نوع آهنی گوش می ده. دختر آروم کنار من چسبیده به پنجره و هر چی بیشتر زمان می گذره بیشتر جمع میشه ، وسطای راه یه چیزایی نوشت ، شاید اونم تو فکر ثبت حرفای پسرکه که یه لحظه هم قطع نمی شه.. به این فکر می کنم که چقدر مدل حرفاش مصنوعی یه ، چقدر تحت فشار می ذارنش که اینارو بگه؟
می رسم کرج ، از در که میام بیرون تا به تاکسی ها برسم بازم چشمام می بینه متاسفانه . پسرکی روی زمین با وزنه اش نشسته ، دخترک فال فروش «خانم فال می خوای؟» سوار ماشین می شم ، دختر بچه ای کنارم نشسته و با مامانش هی حرف می زنه و مامانه جواب نمی ده ! بعد که احساس استیصال می کنه ، تکیه می ده به مامانش ،بازم هیچ عکس العملی نیست، خودشو دوباره ازش جدا می کنه . خاک بر سرت کنن ، هر گهی خوردی مسئولیتش با خودته ، اینی که پس انداختی هیچ نقشی نداشته ها ، تو بودی ، خودت
وقتی رسیدیم ؛ زدیم و رقصیدیم و خندیدیم ... آره خیلی خوب بود ولی شبش من خیلی یه جوری بودم ، تو فکر خودم و اینکه چی شدم. بچه هارو بعد از یه سالی که نفهمیدم چطوری گذشت نگاه کردم . ما سه چهار سال پیشم دور هم کلی می گفتیم و می خندیدیم بدون هیچ فکری و دغدغه ای . امروز همه مون یه جوری عوض شدیم ولی من چرا این طوری؟
از زمان خارج می شم و سیر این چند سال و نگاه می کنم ، نیلرام جلوم بزرگ میشه و تغییر می کنه . با یه فیلم تند ، ولی خیلی تند. الان یه چیزایی و درک می کنم... اینکه بعد از چند سال دیگه پوستم مثه یه دختر جوان اونم تو این سن شاداب نیست ، اینکه چرا چشمم ، نگاهم ... ، اینکه ... .خوب همین میشه یه مرده متحرک ! وقتی آبلیمو و نمک و جوش شیرین و می ریزی رو هم انتظار نداشته باش آتفشان بچگی ها درست نشه! میگه داری می شکنی دیگه ، یه کم بخور ، نگاه چقدر لاغره اه اه! کاش به جاش می پرسیدی چرا ، اگرچه جواب نمی دادم . ولی باور کن وقتی کسی تو یه سال انقدر لاغر میشه حتماً یه چیزی شده. می شکنی چیه؟! شکست تموم شد رفت ، اینی که الان می بینی چسبیدشه
من این درک و دارم که هر کسی مشکلات کوچیک و بزرگ خاص خودشو داره ، ولی تو این درک و نداری که کسی که حرفی ازمشکلاتش نمی زنه لزوماً بی مشکل نیست و شاید خیلی دغدغه هاش بزرگتر از اونی یه که تو فکرشو بکنی ، شاید اگه تو جای من بودی الان تو تیمارستان بودی!!!هه
بابا الان همه چی پیچیده به هم ، دقیقاً هیچ چیز سر جاش نیست ! لزومی هم نداره بگم چرا. دقت کن که من انسانم
دو تاتون طوری باهام حرف زدین که باعث شد خوب فکر کنم ، هم به خودم ، هم به حرفای شماها ، چند تا تون هم انقدر بد حرف زدین که فقط وضع بدتر شد
آخر : تا اینجاش به نظرت عین چرندیات بقیه بود (اگر چه احساس من فرق داره و تو نمی فهمی) ولی آخرش فرق داره!! تا حالا هر چی بود ، بود . من خیلی فکر کردم ، به خودم به کارام ، به برخوردام ،... . من احتیاج به تغییر خیلی بزرگ دارم ، من و فقط منم که «خودم» و خیلی خوب می شناسم و می دونم دقیقاً چیه جریان . و می دونم فقط خودمم که می تونم همه چیزو تغییر بدم. میگه اگه می خوای آدمی باشی که تا حالا نبودی باید کارایی بکنی که تا حالا نکردی، شایدم کارایی و نکنی که تا حالا می کردی ! اولش موجبه مرضه ولی فقط اولش . شرایط مساعد نیست ولی من می خوام ، پس میشه
..
من جزء معدود آدمای دوروبرتم که شرایط تو درک می کنم ، می دونم الان همش یه دلشوره بی دلیل داره می خورتت ، می دونم همش نزدیک گریه ای ، می دونم فکر می کنی دیگه هیچ وقت چیز خوبی وجود نخواهد داشت ، می دونم صبح که پا میشی دیگه حوصله یه روز دیگه رو نداری! می دونم همشو می دونم . من تو تک تک این لحظات و احساسات بودم ، نمی خوام دلداریت بدم ، می دونم این مدل حرفا چقدر آزارت می ده . ولی می خوام بهت بگم که روزی که شروع کردیم می دونستیم آخرش و ، یادته خودت اینو بهم گفتی؟ همینه . ولی یه چیزو قول می دم ، حتماً همه چی خوب میشه ، فقط اگه بخوای . باور کن کسی که باخت تو نبودی ، اون بود . کاش می فهمیدی تو چقدر خوبی ، کاش بودی می دیدی که همه چقدر دوست داریم و چقدر از ناراحتیت ناراحتیم . دارم بهت می گم که تو خودتو داغون کردی ، چیزی از خودت باقی نذاشتی ، برگرد به زندگی . ببین که هنوزم ، هنوزم مردم راه می رن ، تو هنوزم نفس می کشی ، هنوزم چشمات همون قدر قشنگن ، هنوزم اشکات بی آلایشن ، ای وای از خود-خواهی که خود ِ تورو برای خودِ خودش خرد کرد ، کاش با تو برخورد دیگه ای می کرد ، اگه احساست و می دونست باور کن طور دیگه ای بهت می فهموند ، اون هنوزم یک اپسیلون احساسات تورو درک نکنه ، وای وای به اون روز... مهم اینه که تو بدونی بهترین کارایی و که باید می کردی ، کردی . تو هیچ جا اشتباه نکردی ، حتی وقتی بیشتر از خودش دوسش داشتی
..
وقتی میبینمت که خیلی بریدی از این همه ... وای باورم نمیشه تو همه اینارو تحمل می کنی و باز وقتی یکی بهت زنگ می زنه خندان جوابشو میدی مبادا ناراحت شه ، وقتی با چشای خیلی قشنگت به امیدی حافظ و باز کردی داشتم نگات می کردم . من از این که تو حتی یه کلمه حرف نمی زنی ناراحتم ،نمی خوام توام بریزی تو خودت ، این همه سال خیلی زیاده ، خیلی خیلی { اِنتر محکم }
..
ا-- هر روز صبح پا میشم می دوم دنبال خورشید ، وقتی خیلی نزدیک شدم ، غروب می کنه و گمش می کنم . میام می خوابم وفرداش دوباره ....
ا-- اون موقع نوشتن هی سیگار می کشه ، من هی قند می خورم
ا-- این روزا بارها تو حرفام و نوشتنام «خدا» می نویسم و بعدش بَک اسپیس
ا-- تو ، دقیقاً تو، وقتی چایی سرد و پر رنگ می خوری نشانه خیلی بدی یه
ا-- از ساعت سه و ده دقیقه تا الان که نه و چهل دقیقه است نوشتن من طول کشید ، هی وسطش راه می رفتم و فکر می کردم ، ولی اون موقع ها که زود می نویسم نوشته رو بیشتر دوست دارم
ا-- از این مدل نوشتن خوشم نمی آد! ولی باید می نوشتم تا باد سرم بخوابه
ا-- واقعاً برام عجیبه که می آیی اینجارو می خونی که چند روز بعد منو مسخره کنی و تیکه بندازی؟! سطح فکریت در حد...
ا-- کندن سخته عزیزم ، حتی کندن پای مورچه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر