۳ اسفند ۱۳۸۶

نمی دونم این هشتمین لیوان چایی بود که باعث شد من برم بیرون از فکر یا توهمی که با خوردن نهمین لیوان چایی بهم دست داد که فراموش کنم که تو هنوزم تو کوچه پس کوچه های انقلاب منو به دنبال یافتن دختر زرد فکر اروتیکت تعقیب کردی و من گوشیمو خاموش توی کشو گذاشتم تا قبل از لیوان هفتم تو بهم زنگ بزنی و من بعد از دیدن صفحه پر از آیه ها نگران رفتار بی ملاحظه خودم وقتی که از پیشت بر می گردم و با ششمین لیوان در حالتی تهوع گونه به انتظار روشن شدن هوا قبل از نماز ظهر مادربزرگ باشم که نکنه تو ناراحت بشی از حماقت من که وقتی مامان و باباش طلاق گرفتن من داشتن چایی می خوردم و اون نمی دونست اون شب قراره کجا باشه و من نمی فهمیدم لاک صورتیش و از کجا خریده و تو می گفتی هر شب باید رژ صورتی تر بزنه تا وقتی من چاییم تموم شد بهم بگه که دیگه کارشو دوست نداره و من ازش بپرسم مگه رشته ت به کارت مربوط نیست؟و اونم بقیه چایی و بپاشه رو صورتم و بگه مامانم طلاق گرفته و من در حال خوردن یازدهمین لیوان بهش بخندم و بگم نه بابا بابات هنوز مامانتو دوست داره و تو بگی مامان ندارم و من باز تو انقلاب ازش بپرسم دوسم داری؟ و اون بگه ما دوستای خوبی هستیم و من شب از شادی پنجمین لیوان و بخورم تا وقتی از سفر برگشتی بهش بگم بیمارستان پرستاری ؟کشیکت عوض نمیشه؟و تو بگی تلفن خونه رو جواب نده تا وقتی که اون شب قبل از لیوان چایی پینک فلوید گوش دادم تا بیدار بمونم و به توهم ده سال بعد فک کنم و تو بیای بزنی تو دهنم و همه چایی ا بریزه بیرون و تو کتاب فروشی کنار گودو بهم بگه من می خوام با نیلرام دوست شم و من رفتم از بیمارستان مرخص شدم که دود اولین سیگار خفم نکنه و اون شبی که مامان باباش جدا شدن و من دوازدهمین لیوان و خوردم و واسه اولین بار نیومدی خونه و من گفتم حتماً مامانت می دونه و من بهش گفتم ولی من دوسِت دارم و تو واسه آخرین بار رژ صورتیتو زدی که وقتی من چهارمین لیوان و هورت می کشیدم تو ازم خوشت بیاد و رفتی در فاصله یک سانتی متریش و من از اطاق رفتم بیرون و بهم گفتی هنوزم کارت خسته کننده ست و من گریه کردم که شاید مامانش ندونه و تو اومدی نزدیک و من رژ صورتیمو رو صورتش دیدم و سرم داد زدی که عوضی بهت خیانت کردم و من بی خیال بلند خندیدم و آفتاب در اومد و پدر بزرگ زنده شد و من دومین لیوان گه ... آرامش

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر