خوب من ،
دیده ای گاهی خورشید هم رنگ می بازد؟ دیده ای گاهی خیلی هم زرد نیست؟
گاهی من هم خالی از رنگ و بو می شوم ، هرچند خورشید را با من قیاسی نیست ولی اگر مصداق خوبی همیشگی مهتاب تو باشی ، شاید من هم به سان خورشید تابستانی شوم که نورش فقط در باران نا بهنگام تابستان خوشایند است.
گاهی من هم دچار غلیانی می شوم که جانم را تکه تکه می کند ، نه آنکه این ظاهر هم نشان ندهد ، چشمانم را دیده ای؟ وقتی تقلا می کنند برای چند قطره اشک. دیده ای قرمزیشان را؟ وقتی فرار می کنند از نگاهت که از دروغ وامی داردشان.. سفیدی چشمانم هم دروغی بیش نبوده ، از همان زمانی که آن قلموی شسته نشده ی سبز در عسلشان زد و نیمی از سفیدیشان را گرفت.
می دانی ، سیصد و شصت و اندی شب و روز بیش از توان دخترک بارانت بود . آنقدر که یأس بر او غلبه کند ، آنقدر که بترسد به تو بگوید در سایه ات ساعت ها راه رفته است ، آنقدر که بترسد برایت از آرامش دو دست بگوید ، آنقدر که بترسد به تو از حقیقت خورشید و ماه بگوید ، مبادا باور نکنی خورشید دیگر خیلی هم زرد نیست و چیزی جز مهتاب زیبا نیست.
باور ندارم چیزی جز مهربانی و عشق را در تو. چگونه می توان عاشق تو نبود؟
گذران زندگی هیچ گاه برای هیچ کداممان آن طوری که می خواستیم آرام و بی دغدغه نبوده ، بوده؟ من از تو سرخی دیدگان و زردی رویم را پنهان کرده ام ، تو هم نگاه نگران و دستان لرزانت را.
مادر بزرگ می گفت : « عاشقش بودم ، وقتی برای ماموریت چند ماهی نبود داشتم جان می دادم.. ». اگر داستان دختر باران تو را بداند ، باور می کند ؟ عشق را؟
اگر گفت نمی شود دمی از فکرت رها شد ، اگر قدم هایش سست شد و قلبش تپش گرفت ، اگر چیزی گم کرد ، اگر دنبال چیزی در دو بیکرانه چشمانت گشت ؛ باورش کن ، تو باور کن حتی اگر مادربزرگ نکرد ، تو باور کن خورشید و ماه را.
بیا با هم رها کنیم. من نگرانی و لزرش تو را می گذارم اینجا ، تو هم سرخی و زردی مرا. من بوسه بر نگاهت می زنم ، تو هم دستانم را محکم بگیر ، می رویم جایی که "من" داشته باشد و "تو"، جایی که نه ترس باشد نه اشک ، جایی که خورشید زرد باشد و مهتاب جاودانه. فقط هر آنچه را که از جنس جدایی است از دلت برهان. بیا با هم بخندیم و بدویم و با هم آن حس بی آلایش دوست داشتن را -که ایمان دارم در تو ریشه دارد- بسراییم.
من دختر بارانم ، تو اگر الهه همسرایی نیستی ، کیستی؟ من اگر بنده ندای تو نیستم ، کیستم؟
بیا، بیا
بیا که نگارت شوم ، بیا ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر