گاهی - از آن زمان ها که تمام رنگ دنیا به سبزی چمن خلاصه می شود - فکر می کنم اگر من از همان بار اول در هیبت یک دختر کولی ظاهر می شدم ، باز هم عاشقم می شدی؟ یا اگر من هم مثل دختر کولی دغدغه هایم انقدر ماشینی نبودند باز هم عاشقت می شدم؟
در پستی بلندی های خاطرات که می دوم مطمئن می شوم که من اگر بار ها درهر گوشه کناری می دیدمت ، باز هم بارها عاشقت می شدم . ولی وقتی از ترس افتادن در چاله های بی رحم و لزج خاطرات آرام قدم برمی دارم ، شک می کنم که تو عاشقم شوی(؟) اگر من زرد بودم یا بنفش برایت فرقی داشتم؟ اگر چشمانم سیاه بودند و پیشانی ام بلند بود باز هم عاشقم می شدی؟ اگر قدم بلند بود و لاغر بودم چه؟ اگر تن فروشی می کردم باز هم عاشقم می شدی؟ اگر یک ملحد بودم چه؟ اگر دردی مرگبار داشتم .. ؟ اگر آزادی ی برایت قائل نبودم .. ؟ به من بگو این چیست در من که تو را عاشق من می کند؟ این «من» چیست که تو را فقط عاشق این «من» می کند؟ این «من» چیست که اگر من آن نباشم تو را عاشق نمی کند؟ «من» چیستم که هر منی باشم عاشقش می شوی؟ یا آن چیست که مرا بی قید عاشقت می کند؟ این ها چیزی در من و تواند؟ از جنس من و تو؟ یا از جنس عشق؟ اگر از جنس عشق است ،عشق من یا تو یا عشق کبوتر یا چه؟ یا چیزی مثلاً از جنس چمن؟ یا از جنس سایه من و تو در آغوش؟ جنس آن در من و تو یکی ست؟ در دیگری چه؟ همین است که در من و در تو ما را عاشق می کند؟ همین است که در هر منی باشد تو را فقط عاشق آن «من» می کند؟ و این همان چیزی ست که در تو همواره هست؟ دلیل باران هم همین است؟
من نمی دانم تو چیستی. حتی نمی دانم تو حقیقت داری یا تمام وجودت رویای بی نقص من است. فقط می دانم تو چیزی داری که هر بار نگاهت می کنم چشمانم بوی سادگی می گیرند ؛ پیچیدگی زیادی نداری ولی هیچ وقت نتوانستم همه بعد هایت را ببینم و لمس کنم. تو از جنس حیاتی که جان می دهی؟ شاید هم همان سبزی چمن در چشمانت مستتر است ، نمی دانم..
-------------------------------------------------------------
جوابی که او داد :
آن من که تو در پی آنی
رنگش بی اسم
چشمش بی رنگ
و قدش گاه بلندتر از هر درد مرگباری است
و گاه کوتاهتر میشود از حتی دیوار آزادیای که یک ملحد تن فروش برایش قائل شود
و آن من که من در پی آنم
به دور از رنگها، چشمها، قدها و تنها
فقط از آن توست که از جنس بارانی
در پستی بلندی های خاطرات که می دوم مطمئن می شوم که من اگر بار ها درهر گوشه کناری می دیدمت ، باز هم بارها عاشقت می شدم . ولی وقتی از ترس افتادن در چاله های بی رحم و لزج خاطرات آرام قدم برمی دارم ، شک می کنم که تو عاشقم شوی(؟) اگر من زرد بودم یا بنفش برایت فرقی داشتم؟ اگر چشمانم سیاه بودند و پیشانی ام بلند بود باز هم عاشقم می شدی؟ اگر قدم بلند بود و لاغر بودم چه؟ اگر تن فروشی می کردم باز هم عاشقم می شدی؟ اگر یک ملحد بودم چه؟ اگر دردی مرگبار داشتم .. ؟ اگر آزادی ی برایت قائل نبودم .. ؟ به من بگو این چیست در من که تو را عاشق من می کند؟ این «من» چیست که تو را فقط عاشق این «من» می کند؟ این «من» چیست که اگر من آن نباشم تو را عاشق نمی کند؟ «من» چیستم که هر منی باشم عاشقش می شوی؟ یا آن چیست که مرا بی قید عاشقت می کند؟ این ها چیزی در من و تواند؟ از جنس من و تو؟ یا از جنس عشق؟ اگر از جنس عشق است ،عشق من یا تو یا عشق کبوتر یا چه؟ یا چیزی مثلاً از جنس چمن؟ یا از جنس سایه من و تو در آغوش؟ جنس آن در من و تو یکی ست؟ در دیگری چه؟ همین است که در من و در تو ما را عاشق می کند؟ همین است که در هر منی باشد تو را فقط عاشق آن «من» می کند؟ و این همان چیزی ست که در تو همواره هست؟ دلیل باران هم همین است؟
من نمی دانم تو چیستی. حتی نمی دانم تو حقیقت داری یا تمام وجودت رویای بی نقص من است. فقط می دانم تو چیزی داری که هر بار نگاهت می کنم چشمانم بوی سادگی می گیرند ؛ پیچیدگی زیادی نداری ولی هیچ وقت نتوانستم همه بعد هایت را ببینم و لمس کنم. تو از جنس حیاتی که جان می دهی؟ شاید هم همان سبزی چمن در چشمانت مستتر است ، نمی دانم..
-------------------------------------------------------------
جوابی که او داد :
آن من که تو در پی آنی
رنگش بی اسم
چشمش بی رنگ
و قدش گاه بلندتر از هر درد مرگباری است
و گاه کوتاهتر میشود از حتی دیوار آزادیای که یک ملحد تن فروش برایش قائل شود
و آن من که من در پی آنم
به دور از رنگها، چشمها، قدها و تنها
فقط از آن توست که از جنس بارانی
-------------------------------------------------------------
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر