اعتراف می کنم که انسان [؟] هستم، نمی خواهم بگویم خودخواه.. شاید چیزی غلیظتر حتی.
من هیچوقت احساسات ناب پر از انرژی، عشق، یا هر کوفت "خوب" دیگری را با این بلاگ تقسیم نکردم ، فقط زمانی که احساس کردم تنها راه خالی شدنم چند خط است از سر همان چیز غلیظ که شاید هم خودخواهی ست روانه ی این کلمات شدم و تکه تکه خودم را قاطی این نقطه ها - طوری که نفهمید از کجا خوردید- به خورد شما و شخصیتم دادم ، نه حتی به خودم ، شاید از سر همان ...
ناهنجاری ها هیچ وقت دیدن و شنیدن نداشته اند. ما هیچ وقت دوست نداشته ایم زیبایی پسرک معلول را ساعت ها بنگریم ، ما هیچ وقت از درد پدر و مادر هایمان با هیچ کس حتی خودمان صحبت نکردیم ، من هیچ وقت به روی خودم نیاوردم تورم را باید حساب کرد ، تو هم هیچ وقت از ناهنجاری های درون من نپرسیدی - شاید به رسم ادب - دیگر فقر برایمان دردی ندارد ، توهین واضح استاد هم به درک است ، دخالت در زندگی شخصی ات را هم با چرب زبانی از سر می گذرانی ، ناهنجاری را می بینی؟ می گویی چه طور دزدی ممکن است و دست در دست کسی داری که ذره ای ارزش برای خودش قائل نیستی! ما همه غلیظیم، ما همه بی وجدانیم ، و این ها گزاره های کلی هستند. این ها گزاره های کلی هستند به همان غلظت که من به این فرم های پوشش نا هنجاری "عادت" کرده ام. به غلطت چایی پدر بعد از این که اشک مرا می بیند، به غلظت حضور مادر در خانه وقتی تمام روزش را پیش مادر پیرش است و هیچ راهی برایش پیدا نمی کند.
این چند ماه که همه چیز را آرام کردی دردها بیشتر حس می شوند، آن زمان ها، در آن شلوغی ها ، مثال سوزن زدن به مجروح تصادفی بود که دیگر چیزی حس نمی کرد ولی حالا به مویی بندم؟ شاید همه دردم از سر بچه ننه بودن است ! و این که بیشتر از یک ماه است به دنبال بوی مادر هر شب جایش می خوابم ، دیگر باید بوی من را بدهد..! کاش الان مادربزرگ خوب می شد و مادر سر جایش می خوابید. کاش[...] کاش مادریزرگ ، تنها مادر بزرگ بخندد باز، کاش انقدر راحت روی هم برچسب نمی زدیم!
اولین بار که به باغ وحش رفتی را یادت است ؟ دوست داشتی جانوران "خوب" را نوازش کنی؟ از گراز می ترسیدی؟ انگار که می خواهیم همه برخوردهایمان در الگوهای همیشه الگویمان بگنجند ، همین که در "اتقاقات" الگوهایمان گمراه کننده ترین رنگند، همین است که زندگی را روان کرده؟ به من بگو ما از کسانی که عاشقانه دوستشان داشتیم چیزی طلب داریم؟ و به کسانی که عاشقانه دوستمان داشتند چیزی بدهکاریم؟ چرا چیزی در آنها را متعلق به خود فرض می کنیم حتی زمانی که انکار می کنیم؟
کاش ناهنجاری هایم را می گفتم و کاش عجیب نمی نمودند در حالی که هر کس برای خود نوعی دارد از این .. . کاش نه من بدهکار نبودم و نه تو طلبکار. کاش ها به درد هیچ کس نمی خورند! من اعتراف می کنم که هیچ گاه سعی نکردم کسی را قانع کنم که من من نیستم یا هستم ، اعتراف می کنم که هر لحظه سبزی ای را می پرستم که حتی نمی توانم بنویسمش.
هیچ کس سعی نمی کند آدم بدی باشد! و من وجدان ندارم که مرز های نا پیدا را با تو(بلاگ) تقسیم کنم ، فقط تکرار می کنم که فلانی بگوید چرا انقدر وقت می ذاری برای چیزی که کشش نداره؟ آن یکی هم گاهی سری بزند و مطمئن باشی می فهمد چه می گویی( چایی داق است!) من وجدانم در همین حد است که در خودم بگردم(اساس نامه خوبی در جامعه) و پیدا نکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر