می نویسد ، معشوقه ای در سایه ها پیدا می کند برای نوشتن ، برای ستایش ، برای عشق بازی.
و هر بار گویی پایانی نیست برای هیچ خطی.
و می نویسد.
تمام جذابیت لحظه های انسان به ترس از دست دادن همه چیزش و امیدواری چیزی که شبیه خوشبختی نوشته می شود خلاصه می شود. هر آن می خواهی که هیچ خوب ی را از دست ندهی و و هر بد ی را دور کنی.
هیچ گاه سعی نکردم در بدو تمام دل خستگی هایم با خاطرات بی رنگم ارتباطی برقرار کنم. در واقع از هجوم احساساتی که دیگر وجود خارجی ندارند می ترسیدم و فرار می کردم.
این نه اولین بار است ، نه هیچ چیز بی رنگ.
من فقط از آن ترس پناه آورده ام به این چند خط.
تمام باخت ما از جایی ست که تمام امیدمان را در آن خلاصه می کنیم و تمام ترسمان را در آن می ریزیم. باختی که اگر زمانی در گذشته ی به اصطلاح گذشته ما اتفاق بیفتد همه چیز را می توان با چند نت نواخته با پیانو خالص دید و دیگر چیزی جز این تصویر های محو و این نوای آرام یا حتی خشم باقی نمی ماند. و این همان جایی است که احساس می کنی به آخر رسیده ای، نه آخرین نفس یا آخر راه یا ... فقط دم و بازدمت را دیگر نمی شنوی ، وقتی سر بر بالین داری هم تپش قلبت در گوشت تکرار نمی شود و تمام بدبختی همین جاست که این آن آخر نیست. نه ابر ها زیاد و کم شده اند و جزر و مد از میان رفته ، نه خورشید آبی شده و نه زمین زرد ، همه و همه آرام و بی دغدغه اند و این فقط تویی که گذشته ات را دگرگون می بینی. و شاید اگر به واقع این گونه بود ، آسمان و زمین و خورشید دگرگون بودند ، نه تو.
من هنوز بالا می روم ، من هنوز از ارتفاع ترس دارم ، هیجان دارم. و آن ترس که مباد روزی که ارتفاعی نباشد و من ی .
چرا که من با نت ها زندگی می کنم ولی نت های پیانو نه ..
که من سبزم و سبزی می پرستم
که من پر هیاهو می کوبم ، می سازم
که من پر از نغمه های دم به دمم
یا که سوسو ی نگاهی در من است
یا که نم نم روحی در من شعله ور است ..
و هر بار گویی پایانی نیست برای هیچ خطی.
و می نویسد.
تمام جذابیت لحظه های انسان به ترس از دست دادن همه چیزش و امیدواری چیزی که شبیه خوشبختی نوشته می شود خلاصه می شود. هر آن می خواهی که هیچ خوب ی را از دست ندهی و و هر بد ی را دور کنی.
هیچ گاه سعی نکردم در بدو تمام دل خستگی هایم با خاطرات بی رنگم ارتباطی برقرار کنم. در واقع از هجوم احساساتی که دیگر وجود خارجی ندارند می ترسیدم و فرار می کردم.
این نه اولین بار است ، نه هیچ چیز بی رنگ.
من فقط از آن ترس پناه آورده ام به این چند خط.
تمام باخت ما از جایی ست که تمام امیدمان را در آن خلاصه می کنیم و تمام ترسمان را در آن می ریزیم. باختی که اگر زمانی در گذشته ی به اصطلاح گذشته ما اتفاق بیفتد همه چیز را می توان با چند نت نواخته با پیانو خالص دید و دیگر چیزی جز این تصویر های محو و این نوای آرام یا حتی خشم باقی نمی ماند. و این همان جایی است که احساس می کنی به آخر رسیده ای، نه آخرین نفس یا آخر راه یا ... فقط دم و بازدمت را دیگر نمی شنوی ، وقتی سر بر بالین داری هم تپش قلبت در گوشت تکرار نمی شود و تمام بدبختی همین جاست که این آن آخر نیست. نه ابر ها زیاد و کم شده اند و جزر و مد از میان رفته ، نه خورشید آبی شده و نه زمین زرد ، همه و همه آرام و بی دغدغه اند و این فقط تویی که گذشته ات را دگرگون می بینی. و شاید اگر به واقع این گونه بود ، آسمان و زمین و خورشید دگرگون بودند ، نه تو.
من هنوز بالا می روم ، من هنوز از ارتفاع ترس دارم ، هیجان دارم. و آن ترس که مباد روزی که ارتفاعی نباشد و من ی .
چرا که من با نت ها زندگی می کنم ولی نت های پیانو نه ..
که من سبزم و سبزی می پرستم
که من پر هیاهو می کوبم ، می سازم
که من پر از نغمه های دم به دمم
یا که سوسو ی نگاهی در من است
یا که نم نم روحی در من شعله ور است ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر