امروز چشمانت تمنا داشت ، می ترسی مادربزرگ ؟ من هم می ترسم ، مادر هم می ترسد .. یادت است گل های شعمدانی خانه درختی را ؟ یادت هست وقتی پدربزرگ رفت همه را شکستی؟ از ساعتم متنفرم ، می ترسم از زمانی که می گذرد و هر بار که تلفن زنگ می خورد صدای قلبم را در گوشم می شنوم . من می ترسم مادربزرگ ، مادر را نگاه کن ، وقتی که پا به پایت قدم بر می دارد ، او هم می ترسد بیفتی ، مثل نوزادش شده ای . مادر بزرگ ، چرا چشمانت بی نورند ؟ چرا رنگ بر رخسار نداری؟ مادربزرگ اسم سی سی یو من را مات می کند ، یادت است شب ها روی تراس خنک خانه درختی می خوابیدیم ؟ یادت هست اگر خانه نبودی من نمی آمدم آنجا؟ یادت است دلم پر می کشید برای اینکه بنشینی و از «قدیم» بگویی؟ مادر بزرگ، برایم عمر متوسط ایرانیان مهم نیست ، نمی شود بمانی ؟ مادر می ترسد.. پدر با دماغ قرمز بادکرده اش هم می ترسد. پدر تازگی زیاد گریه می کند ، می دانستی؟ فردا هم می آید ک همان طور که خواستی حال نگهبان بخش را جا بیاورد! مادربزرگ ، امروز همه شوک بودند ، همه مبهوت به در و دیوار و سقف نگاه می کردند و همه نگاه قرمزشان را از هم می دزدیدند .. فردا که آمدم روسری گل گلی مورد علاقه ات را هم می آورم .. فردا که آمدم .. فردا .. از ساعتم متنفرم ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر