۶ مهر ۱۳۸۷

نیل قلک

فکر که می کنم ، می بینم ، چیزهای عجیبی برای من خاطرات سنگینی هستند. مثلاً یک جوراب سفید قدیمی که نگاه کردنش مرا یاد سه سال عمرم می اندازد ، یا ترازوی روز تولد یکی از سال های تولدم که هنوز توی صندلی کوچک اتاقم جا می شدم و با لباس دکلته(؟)ام خجالت می کشیدم . همه این ها دیروز که از ترس سوسک در خوابم تمام اجزای اتاق را یکروزه تمیز کردم ، مرور شد.

ولی سنگینی که ضمانت نمی خواهد ، خاطرات نشان نمی خواهند. یک قلکی فلزی داشتم که رنگ شلوار لی بود . یک صندوق مستطیلی که اتفاقاً کلید هم داشت و قفلش مرا یاد دماغ فیل می انداخت. همیشه عادت داشتم در کنار پنج ریالی هایم آرزوها و شخصیت های خوبی که باید می شدم را دانه دانه داخلش بیاندازم. [ به یاد ندارم پول های عیدی ام را خرج نکنم (چادر نماز گل گلی مثلاً)] البته این کار با طمأنینه [ و بعضاً مراسم ] خاصی انجام می شد که شامل هضم آرزو نبود . مادر و پدر هم بنا دوستی خاله خرسه رایج آرزوهایشان را به دست من داخل آن می انداختند. همه می خندیدند ، همه خوشحال بودند.

بزرگتر که شدم ، آرزو ها را به ترتیب در می آوردم و به سادگی در دستم می فشردم و دور می اندختمشان . و بعدی .. و بعدی .. نمی دانم کار شانس بود یا صندوق [هیچ وقت هم نفهمیدم] . بازهم بزرگتر شدم ، و سکه هایم دیگر از درز صندوق رد نمی شدند. کم کم در دست من هم جا نمی شدند ، نه توان در دست گرفتنشان را داشتم ، نه دور انداختنشان . کوله من سنگین و سنگین تر می شد . به مرور قوز کمر پیدا کردم و به طبع سرم به سمت پایین [ دقیقش را بخواهید ، خاک ] خم شد.

هر چه به سلول های خاکستری ام فشار آوردم ، حتی زیر شکنجه هم اعتراف نکردند قلکم چه شد؟ کی رفت؟ فقط می دانم یک خاطره دور است. چقدر دور نمی دانم . من با این که از قلک می ترسیدم هر بلایی سرش آوردم ؛ توی آب انداختمش ، گازش گرفتم ، حتی با چکش چند ضربه [ خجالت ] ... . با این حال احترام زیادی برای قلک [دقیقش را بخواهید ، آرزوهای من و مامان و بابا و برادر و خواهر نداشته و خانم همسایه و معلم هایم و بقال و رفتگر و درخت بید مجنون باغچه و کولر پر سر و صدایمان و آبی که در آن شنا می کردم و ....... ] قائل بودم.

با تمام این اوصاف چه کسی بهتر از من می تواند بگوید کار چه کسی بود ؟ نفرین آرزوهای پشت سرم که بهشان رسیدم ؟ یا بزرگی آرزوهایی که رویشان نشستم ؟ شاید هم تقصیر بانک مرکزی بود که سکه هایش ... براوو ! همین است . از این بالا می توان همه دوستان و آشنایان و معشوق محترم را ببینم که با آرزو هایشان چه می کنند . این بالا احساس قدرت دارد ، البته به جز احساس روحیت ! عالم معنا که شنیده اید؟ اینجا عالم آرزوست ! اگرچه زود بود برای زمین گیر شدن ، آرزوگیر شدم ، آرزو مرگ ، آرزوچیز!

هان ، این هم بگویم که هر بار قلکم را تکام می دادم ، صدای موهای پری دریایی می داد [ اسم که ندارد ، آدرسش را هم درست بلد نیستم. همان صدایی که در فیلم ها وقتی ستاره دنباله دار دیده می شود می گذارند] .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر